از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
 

١- تو: امروز دوباره اتوبوس ساعت ۴ رو از دست دادم. تا وقت بگذره، رفتم نشستم توی تیم‌هورتونز و یه کافی خوردم. روزنامه نداشتم. کتاب هم همراهم نبود. موبایلم رو در‌آوردم و شروع کردم به مرور لیست کانتکتهام. اسم تو هم اونجا بود. قاطی ٣۴ شماره دیگه. فکر کردم میتونم دگمه سبز رو فشار بدم و صدات رو از دوردستها بشنوم که میگی الو. بعد از خودم پرسیدم که چی؟! که چی؟! که چی؟! دلم برات تنگ شد-خیلی زیاد- اما موبایلم رو خاموش کردم و دستم رو حلقه کردم دور لیوان تا از سرمای ذهنم یخ نزنم.

٢- او:‌ بند کفشم امروز مدام باز میشد. این اتفاق گاه‌گداری میفته. همیشه من رو یاد ایتالو کالوینو میندازه. همون داستانی که یه یارویی مدام بند کفشش باز میشه. اون داستان رو دوست داشتم یه جورایی. این فکر که اگه تو جزو تنها کسانی باشی که زنده موندن و نتونی بند کفش بستن رو به بچه‌هات یاد بدی. اگه کسی کنارم باشه وقتی بند کفشم مدام باز میشه این داستان رو براش تعریف میکنم. اگه کسی هم نباشه توی ذهن خودم تعریف میکنم و سعی میکنم با دقت بیشتری بند کفشه رو ببندمش.

٣- خونه:‌ هوا کم کم داره سرد میشه اینجا. یه تاپ از زیر میپوشم،‌ روش یه بلیز آستین‌بلند بعد یه ژاکت و اگه خیلی سردم باشه پتو هم میپیچم دورم. سیستم حرارتی رو،‌ روی ١۵ درجه تعبیه میکنم و وقتی یادم میاد تو ایران عادت داشتیم که شوفاژ روشن کنیم و با تی‌شرت توی خونه بگردیم،‌ خنده‌ام میگیره. گرونی برق تو اینجا من یکی رو خوب آدم کرده.

۴- من: من حرف زیادی برای گفتن ندارم امروز.  

 

 


 
comment نظرات ()