از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
 

۱- مسیر بیمارستان خیلی قشنگ شده. اتوبوس وارد جاده پرپیچ‌و‌خم که میشه،‌ کتابم رو میبندم آهنگ رو تنظیم میکنم روی ساربان نامجو و محو درختا میشم که خورشید آخرین ذرات نورش رو روشون پاشیده. میدونی برگهای رنگارنگ رو دوست دارم. دوره دبیرستان هیچکدوم از این شاعرهای عاشق درختان همیشه سبز رو درک نمیکردم. چه چیز فوق‌العاده‌ای در درختان همیشه سبز هست؟! کسل‌کننده هستند بیشتر. من عاشق درختهای خزانی هستم: درختهایی که زرد و سرخ میشن،‌ برگهاشون میریزه،‌ سرمازده و خسته میشن،‌ خون رگهاشون یخ میزنه، اما هر بهار باز هم جوونه میزنن. درختهای خزانی شبیه زندگی هستن. گاهی سرخ، گاهی یخ‌زده و گاهی سبز.

۲- کارها هر روز بیشتر و بیشتر میشن و من هر روز کمی عقب‌تر میفتم. سرکار لیستی دارم که برنامه کاریم رو مشخص میکنه. بخش وسطی این لیست با ۲۷ تا آیتم فعال،‌ جاییه که کمتر از همه دوستش دارم. کارهایی که شروع شدند و نیمه کاره موندن. محصولاتی که منتظر فرمولاسیون دوباره هستن،‌ مواد اولیه‌ای که منتظر اطلاعات از فروشندگان هستند،‌گزارشهایی که باید مدیریت درباره‌شون تصمیم بگیره. معمولا وقتی کاری رو شروع میکنم ترجیح میدم تا تهش برم و تمومش کنم. این کارهای معلق در هوا، سردرگمم میکنن و همه انرژیم رو میگیرن.

۳- دلم یه فیلم عاشقانه خوب میخواد. یه فیلمی که قشنگ شروع بشه و قشنگ تموم بشه. تازگیها هر فیلمی که انتخاب میکنم به‌نحو رقت‌باری بد تموم میشه. مثلا این فیلم:‌ با او حرف بزن خیلی قشنگ بود ولی خدا تا آدم رو غمگین میکرد -جدی آدم رو غمگین میکرد- یا بچه‌های کوچک که اونقدر واقعی بود که آدم غصه‌اش میگرفت که دیگه  جادو هم از قصه‌ها رخت بربسته.

 

Fin

 


 
comment نظرات ()