از کيميای مهر تو

 
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
نویسنده : - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
 

ویستلر- بخش ١

آخرین روزهای شهریورماه، تعطیلات خوبی رو در ویستلر داشتیم. یک روز آفتابی از آخرین روزهای شهریور ماه، ما و دوستانمان جهت وقت‌گذرانی و ماجراجویی تصمیم گرفتیم بریم اسب‌سواری. ساعت ۴ بعد از اینکه سه صفحه امضا از ما گرفتند که مسوولیت هر اتفاقی به عهده خود ماست و اگر افتادیم و مردیم خونمان به گردن خودمان است(نقطه) به محل اسب‌سواری رفتیم. گروه قبل از ما  هنوز برنگشته بود و ما مدتی در فضایی که با پشگل اسبها  عطر‌آگین شده بود  منتظر موندیم تا گروه قبلی برسند. سوار شدن به اسبها یک سناریو کمدی بود. از نون که میترسید و کاملا ساکت نشسته بود روی اسب و سعی میکردم با زور به من که در حال عکاسی بودم لبخند بزنه بگیرید تا  اسب خانم ت که سوار شده / نشده شروع کرد به خرابکاری. من هم دوریین به دست و شجاعانه ایستاده بودم و از همه این صحنه‌ها عکس میگرفتم تا اینکه بالاخره نوبت من رسید. برای اینکه به راهنمای تور نشون بدم که اینکاره هستم و دل و جگر شیر دارم در یک حرکت متهورانه پریدم روی اسب. اتفاقا نقشم را خوب هم بازی کردم و راهنما که کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بود از من پرسید که آیا سابقه سوارکاری دارم یا نه؟‌ من هم که سابقه سوارکاریی در حد یک بار ۴ سالگی در نمیدونم کجای استان مازندران و یکبار بیست سالگی در ویلادره استان اردبیل (با یک اسب مردنی و یک روستایی که سر طناب را چسبیده) را داشتم مونده بودم که پز سابقه‌ام را بدم یا از خیرش بگذرم. خلاصه که همین که من سوار اسب شدم اسب من شروع به جفتک بازی کرد. البته نه جفتک بازی تمام عیار. بلکه با وجود اینکه دهنش بسته بود اصرار داشت که علف بخوره و وقتی میدید نمیتونه به علفها برسه عصبانی میشد و سمش رو محکم به زمین میکوبید و خرخر (به کسر خ) میکرد. خلاصه من  مونده بودم دست اسبم. حالا از یک طرف راهنمای تور به من میگه که محکم سرش رو بکش بالا و از طرف دیگه همه آقایون و خانومای خبره که من در برابرشون خدای اسب سواری هستم! میگن خیلی افسارش رو نکش. اسب رو عصبی میکنی میزندت زمین. در همین جریان بکش و نکش بودم که دیدیم آقای میم داد میزنه:‌ سر سر پلیز هلپ! اسب آقای میم که از اول یکجا ثابت نبود رفته بود توی آخور و دقیقا زیر دروازه ایستاده بود. آقای میم بیچاره هم خودش رو به عقب خم کرده بود تا سرش به تیرک دروازه نخوره. اسبه هم بالاخره به سکنا رسیده بود و دیگه از جاش تکون نمیخورد تا اینکه راهنما رفت و سرش رو کشید و آقای میم رو نجات داد. اینها همه قبل از حرکت بود. بالاخره همگی ما سوار شدیم و راهنما کمی نکات ایمنی گفت و راه افتادیم. البته بقیه راه افتادن و اسب من همچنان دنبال علفخواری خودش بود و در همین حین هم به کناره راه که شیب ملایمی به پایین داشت و محل عبور آب بود نزدیک میشد. خلاصه که با قد اسب حساب کنید من کلی با زمین فاصله داشتم و حسابی به غلط کردن افتاده بودم که چرا فرمها رو امضا کردم. خلاصه  بعد از کلی تقلا یاد گرفتم که دودستی باید افسار رو بکشم و کمی محکم‌تر به اسب خرم لگد بزنم و بالاخره اسب منهم  تصمیم به راهپیمایی گرفت. بقیه راه خیلی قشنگ بود. گذشتن از مسیرهای خیلی قشنگ جنگلی و بهتر از همه گذشتن از رودخونه با اسب تجربه خیلی جالبی بود-خصوصا که اسبم خیلی شجاعانه به آب زد و مثل اسبهای دیگه ادا واطوار در نیاورد- البته همه این لطف رو در دریاچه از دماغ من در آورد و دوباره هوس علف‌خوری به سرش زد و من یه راست برد توی درختا. طوریکه فقط صورتم رو خوابونده بودم روی اسب و دستم رو حفاظ کرده بودم که زخم و زیلی نشم. سر راه برگشتن هم اسب من خیلی عقب‌تر از بقیه راه میرفت و هر بار که لیدر می‌ایستاد تا من برسم اسب من هم می‌ایستاد و تکون نمیخورد. آخرهای راه بود و دیگه ترسها ریخته شده بود و ما  شروع کرده بودیم با اسبها حرف زدن و نازشون کردن و ... که من به سرم زد که یه عکس از مسیر جنگلیمون بگیرم. دست راستم رو آزاد کرد و برگشتم عقبم تا دوربین رو از کیف کمریم در بیارم که اسبم رم کرد. و شروع کرد از بقیه اسبها جلو زدن. اسبهای دیگه هم انگار که فرمان خدایی صادر شده باشه شروع کردن به دویدن.  من فقط دست چپم افسار رو گرفته و سعی میکنم که اسبم رو مجبور به ایستادن بکنم و درعین حال دست راستم رو از توی کیف آزاد کنم. بالاخره به هر زحمتی بود اسبها رو آروم کردیم. لیدرمون که یه پسر استرالیایی بود حسابی ترسیده بود و میگفت که در تاریخ لیدر بودنش (که فکر کنم ۴-۵ ماه بیشتر نبود) به چنین چیزی برنخورده و شاید خرسی اون دور و بر بوده که باعث ترس اسبها شده. و مدام میگفت:‌ گود جاب، گود جاب. از اونجایی که من هنوز زنده‌ام و دارم این متن رو مینویسم همه شما میتونید حدس بزنید که ما از اسب‌سواری جون سالم بدر بردیم و زنده هستیم. یک عده از ما (یعنی همه منهای یک) بعد از این حادثه تصمیم گرفتن دیگه هیچوقت سوار اسب نشن اما یه عده دیگه (یعنی فقط یک نفر) که رم کردن اسبها و دویدنشون کلی بهشون مزه کرده تصمیم گرفتن که در صورت بهبود اوضاع دلاری این فعالیت رو به صورت جدی دنبال کنن.در پایان کاشف به عمل اومد که اسب من جوانترین گروه بوده و بالاخره جوونیه و نادونی دیگه! ضمنا راز دوربین در آوردن من که شاید دلیل اصلی رم کردن اسبها بود تا شب همانروز که در جکوزی قضیه مستی و راستی به میون اومد، فاش نشده باقی موند!


 
comment نظرات ()