از کيميای مهر تو

 
آن آدمک توی مه!
نویسنده : - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

سکوت همه جا هست. صدای تیک تیک ساعت مچی با ساعت دیواری آمیخته میشه. حس سردی از توی دلم قل میچرخه و از ستون فقراتم بالا میاد. به آدمک روبروم نگاه میکنم. لبهاش نه خیلی درشت، نه خیلی نازک رو به پایین چین خورده. دستهام رو دراز میکنم. با دو تا انگشت اشاره گوشه‌های افتاده‌رو میدم بالا. به من نگاه میکنه. تنگ بلور چشماش میشکنه و اشک پر میزنه و میریزه روی گونه‌هاش. دستم رو میبرم بالاتر. خط اشکش رو میگیرم تا پایین. انگشتام رد میندازن روی آینه. کمرنگ میشه. مثل یک نقاشی گچی روی دیوار کمرنگ میشه. دستم رو میذارم روصورتش و میکشم بالا. چشماش توی فریاد لباش گم میشن. به قیافه به هم ریخته‌اش میخندم و با خون دستام روی عدمش یه  آتیش نقاشی میکنم، شاید که کمی گرم شوم.....


 
comment نظرات ()