از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤
 

خونه وقتی تنهاست،‌ چقدر دلش می گيره. از من می پرسه بر که ميگردی نه؟  نميدونم چی بايد جوابشو بدم. آخه نميدونم اين رفتنم برگشتنی داره هم يا نه؟ اشکام رو پشت چشمام قايم ميکنم.

شب دوباره تنها ايستاده روبروی چشای من. من به سياهيش نگاه ميکنم و دلم ميخواد توی دريای سياه آسمون غرق بشم.

تو منو بغل ميکنی؟ آخه دلم گرفته و کمی گريه ميخواد.

تو تمام طول جاده به اين فکر ميکردم که چرا اشکام رو پيش تو جا گذاشتم.

راستی داستان افسانه محبت يادت هست؟  دلم ميخواست يه عکس از صمد بهرنگی داشتم.

ميتونی پرنده شی و بيای اشکای منو بهم پس بدی؟

آخه بدجور دلم گريه ميخواد.

اشکامو پسم ميدی؟     


 
comment نظرات ()