از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
 

این‌ روزها کامپیوتر تقریباً ملک مطلق آقای همسر است که دوره‌اش شروع شده و مشغول درس خواندن است. من هم اگر وقتی گیرم بیاید وسطها سری میزنم به گوشه و کنار. گاهی هم مینویسم اما نوشته‌ها نصفه و نیمه رها میشوند اغلب و بعد هم ادامه دادنشان موکول میشود به زمانی دیگر (خدا میداند کی!)  از طرفی شاید آخرین روزهای آفتابی تابستان دارند میگذرند و من هم یاد گرفته‌ام مثل بقیه آدمهای این قسمت از کره خاکی روزهای آفتابی را تا میتوانم بیرون از خانه بگذرانم و بگذارم که گرما و آفتاب سیر‌‌ابم کند. میدانم که روزهای بی‌حوصله ابری پس کوچه پاییز منتظر نشسته‌اند و میخواهم بغلی از گرما و سبزی را ذخیره کنم در حجم ذهنم. سرکار روی استیکر نوشته‌ام:‌ زندگیت را بلند زندگی کن! سعی میکنم بخندم و بیشتر بخندم. نه اینکه دلم نمیگیرد، چرا گاهی هم دلم میگیرد و میدانم که سیاهیهای ناگزیر در راهند اما میدانم که سیاهیشان همانقدر موقت است که سپیدی اکنون و با خودم میگویم:‌ همه این لحظه‌های شاد را زندگی کن. نگران آن لحظه‌های ناشاد نباش.

تازگیها خوب میدوم. حس خوبی دارد در مسیر جنگلی دویدن به آرامی و پرکردن نفس از بوی گیاه و خاک. بدنم شاید هیچوقت اینقدر زنده نبوده است. گاهی همان وسط جنگل میرقصم، به همه آدمها سلام میکنم. خیسی بدنم را مزمزه میکنم و باز هم میدوم. سر راه برگشتنم به تاب میرسم. کمی تاب بازی میکنم. کسی نیست که پرتابم کند تا ابرها. خودم خودم را پرت میکنم. باید پاها را تکان داد. به تناوب و با جدیت. به جلو، به جلو، به عقب به عقب.  و بعد کم کم اوج میگیرم و نگاهم از پشت کاج جنگلی می‌افتد روی تکه نور روی آسفالت. بعد آرام میشوم. به آسمان نگاه میکنم آنقدر که تاب ساکن میشود و راه میفتم سمت خانه.

با همکارهای شرکت میرویم کوهنوردی:‌‌ Grouse Grind . هفته بعد مسابقه سالانه کوهنوردی بانک مونترال است. نفر اول و تیم اول جایزه دارد که مسلما نصیب ما نمیشود با رکورد یک ساعت و نیمه‌مان. رکورد دار سال پیش ۲۳ دقیقه‌ای رسیده است آن بالا. اما ما بازهم میرویم کوهنوردی و تمرین میکنیم. (محض اطلاع برای شرکت در این مسابقه باید ثبت‌نام کرد و ۳۵  دلار هزینه ثبت‌نام است  - شرکت ما هزینه ما را پرداخت کرده - و منافع حاصل از این مسابقه هم به مجمع حمایت از بیماران سرطان ریه خواهد رسید). گاهی فکر میکنم که در این دنیا چقدر کار انجام نشده است. چقدر راههای مختلف هست برای خوب بودن، برای کمک کردن، برای مفید بودن (یک چیزی در مایه‌های راههای رسیدن به خدا!) و چقدر زیاد هستند روزهایی که من هدر داده‌ام.

آفتاب دارد جل و پلاسش را جمع میکند و من بهتر است تا دیر نشده به دویدن هر روزه‌ام برسم. آخرین جمله مینویسم:‌ زندگی کیفیت کمیابی است که گاهی بدست می‌‌آید گاهی نه. اما وقتی بدست می‌آید باید از داشتنش لذت برد.


 
comment نظرات ()