از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
 

میگه:‌ بنویس. نه نمیگه بنویس. براش بی‌اهمیته. اما فرقی نمیکنه. هیچوقت مهم نبوده. نه امروز، نه دیروز و نه هیچ روز دیگه. عصبانی بودم فقط. از خودم عصبانی بودم. از خیلی کارهایی که میکنم و نمیکنم عصبانی بودم اما اینکه قصه تازه‌ای نیست. گفتم تا خوب ننوشتی ننویس. هیچوقت ننویس. بذار کنار و دیگه ننویس.

دلم میخواد موهام رو از ته کوتاه کنم -کچل مطلق. دلم میخواد رو بازوم خالکوبی کنم و کنار ابروم رو گوشواره بندازم. و دلم میخواد بی‌هیچ مقصدی برم سفر. چرا اینجا موندم. چون میترسم؟! آره میترسم.

خانومه میگه:‌ آتوسا تو فوق‌العاده‌ای، بی‌نظیری،‌ ماهی،‌ شخصیت رهبرها رو داری... ٣۵ دلار حق عضویت آدم رو خیلی بی‌نظیر میکنه فکر کنم. پوف! فکرش رو بکن اگه میلیونر بودم چه موجودی میشدم. فکرش رو بکن. 

سرراه پیاده‌روی تو جنگل یه جور حلزونهای درشت بی‌خونه هستن. یه اسمی دارن که یادم نیست. خلاصه که اینها کارشون همیشه اینه که از این طرف جاده میرن اون طرف. شاید هم از اون طرف میان این طرف. به هر حال. خیلیهاشون اون وسطا زیر پا یه زیر دوچرخه‌ها له میشن. چه کاریه از اینور به اونور رفتن. فکر می‌کنم دنیا شاید همون جاده خاکیه و من هم همون حلزون. کسی چه میدونه؟!

وقتی یکی همیشه مواظبته، ممکنه که هیچوقت با کله نری تو زمین اما یادت باشه که هیچوقت هم نمیتونی اونطور که باید و شاید اوج بگیری.

میپرسه: فکر نمیکنی منظورت از این ننوشتن این بود که نازت رو بکشن؟! چه ضایعه عظیمی در عالم وبلاگ نویسی بود جداً!؟! هه... نمیخوام جلوی خنده اش رو بگیرم. میخوام که بلند بخنده، هر چقدر بلندتر، بهتر.....

من خوشحالم و دلم گرفته. تو میدونی چرا؟!

 


 
comment نظرات ()