از کيميای مهر تو

 
پوست شیر
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
 

میدونم که گاهی در چه برزخی دست‌ و‌ پا میزنی. میبینم که مثل یه بچه رها شده احساس تنهایی و بی‌کفایتی میکنی. میبینم که میترسی،‌ که به خودت شک میکنی. میبینم که گاهی اوقات چقدر ضعیف میشی. بعضی روزها میبینمت که داری دنبال جایی میگردی برای پنهان شدن، گم شدن یا پناه گرفتن. فکرت رو میخونم. میدونم که بعضی روزها فکر میکنی که به آخرش رسیدی که دیگه نمیتونی ادامه بدی. گاهی میبینمت که ته آب داری فریاد میکشی. گاهی اوقات میبینمت که رقیق شدی مثل مه؛‌ سرد و خاکستری. میدونم گاهی به نقطه شکستت نزدیک میشی.

همه اینها رو میدونم. اما میخواستم بگم اشکالی نداره. مهم اینه که وقتی در درون زار و پریشانی،‌ لبخندت روی لبهت پهنه. مهمه اینه که وقتی میگی سلام انرژیت اتاق رو پر میکنه. میدونی ترسیدن مهم نیست. تردید مهم نیست. مهم اینه که  تو از ترست عبور میکنی. مهم اینه که هنوز میجنگی. مهم اینه که پوستت هنوز پوست شیره.

مهم نیست چقدر رقیق شدی. مهم اینه که ایستاده میمیری!


 
comment نظرات ()