از کيميای مهر تو

 
و ما بی‌آنکه بدانیم،‌ بسیار خوشبخت بودیم...
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
 

در پیچ و خم جاده‌های سبز، ماشین سفید راههای سیاه را پشت سر میگذاشت.

پنجره باز بود و دست باد موهای دخترک را به هم میریخت.

زمزمه صدای مادر جا ماند در کیلومتر ٢۵ جاده، نرسیده به پست نگهبانی

سرباز  لبخند زد  یا نه و  پدر مقصد را فریاد کرد

....

پدر سبقت گرفت.

کامیون جیغ کشید

مادر غر زد - کمی شوخی،‌ کمی جدی

و سیاهی تونل صدا را در آغوش گرفت

.....

دست مادر سیب تقسیم کرد

پدر قصه یک راه برفی تعریف کرد

مادر و پدر حرف زدند

دختر و پسر بازی کردند

مادر موهای پدر را نوازش کرد

دختر خوابید،‌ پسر نوار را برگرداند.

 ماشین سفید جاده‌های سیاه را پشت سر گذاشت

در مقصد آغوشهایی گرم در انتظار بودند

 

آن روزها:‌ ما بی‌آنکه بدانیم بسیار خوشبخت بودیم.

 

 

 


 
comment نظرات ()