از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

 

باید ساعت از ده بگذرد. زودتر نمیشود نوشت. نمیدانم چرا. شاید یک عادت است. مثل سر و صدای شکم گرسنه ساعت ۱ ظهر. دارم داریوش گوش میکنم. این شاید یکی از نادرترین اتفاقات این روزها باشد. آخرین باری که داریوش گوش کردم یادم نیست کی بود. شاید روزگار دانشجویی یا شاید قبلتر از آن. نه روزگار دانشجویی بود: «‌تو اون شام مهتاب کنارم نشستی....» همین آهنگ بود. شبهایی که با ب،‌میم و سین مینشستیم و حرف میزدیم و فال حافظ میگرفتیم یا ورقها را بر میزدیم و فال ورق میگرفتیم برای چهار حرف من، برای چهار حرف ب، برای سه حرف میم و پنچ حرفی سین. داریوش گوش میکنم چون مثل زنهای ویاردار دیروز در مهمانی اسم داریوش آمد و من هوس کردم. هوس شنیدن:‌‌ «‌میگیرم باد رو نشونه» بعد هم وسط مهمانی هوس نوشتن کرده بودم اما نمیشد. مست نبودم. درد معده کهنه گاهی زنده میشود و من منع شده‌ام از مشروب، سیگار و قهوه. بنابراین نه مست بودم و نه های و نه هیچ چیز دیگر.

میدانی در زندگی من سه نفر بودند. یک روزگاری. در یک بازه زمانی. به توالی یا به تکرار. حسهای متفاوت. دوست خوب یکی،‌ عاشق و معشوق آن دیگری و محو در وجود آن فرد سوم - چیزی در حد پرستیدن. خواب دیدم که ایستاده‌ام:‌ هر سه بودند. ایستاده و من نمیدانستم که کجا باید بروم. هیچ کدام سمت زندگی من نبودند. زندگی گذشت. همیشه زندگی میگذرد. آن سه را باز هم دیدم. در یک زندگی دیگر. یک‌ آدم چقدر باید زندگی کند تا تمام شود؟‌!

بعد میدانی آنقدر زندگی کرده‌ام تا رسیده‌ام به اینجا و اینجا هنوز چیزی نیست. گاهی فکر میکنم آیا هرگز من به نور میرسم. به آن ذات ناب خدایی؟‌ من خدا میشوم بعد از میلیونها بار زیستن و مردن و زیستن و مردن؟!

دلم برای خدا تنگ شده است. این خدای مسلمانها،‌ هندوها،‌ مسیحیان و یهودی و بودایی. دلم برایش،‌ برای هر شکلش تنگ شده است. برای هر نمادش. و نمیدانم چند زندگی دیگر باید بروم. خسته نیستم. بیشتر دلگیرم. دلگیر از اینهمه روزمرگی، از اینهمه ماده و نه چیزی غیر از آن. باید یادم باشد فردا که به برگها نگاه میکنم، یا به خاک یا به بچه‌های کوچک، چیز بیشتری هست که باید ببینم. باید چشمهایم را باز کنم.....

 

 


 
comment نظرات ()