از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
خسته‌ام. دوش گرفتم (غلط دستوری). آب از موهام چکه میکنه روی صفحه کلید. رطوبت رو روی لایه بلوزم احساس میکنم. باید موهام رو خشک کنم و بخوابم. دلم نوشتن میخواد. دلم از هیچ چیز نوشتن میخواد. همسر درس میخونه. روی میز قوری چای هست. دوتا استکان (استکان نه، لیوان دسته دار) که نامرتب فضا رو پرکردن. حلقه و ساعت من هم یه گوشه دیگه میز رو اشغال کردن. آخرین چیز شونه است که گذاشتم کنار میز و دسته اش بیرون زده. کافیه انگشت پام رو ببرم و کمی تکونش بدم. تعادلش به هم میخوره و میفته روی زمین. اگر مامان بود غر میزد. ا(اینهمه ریخت و پاش). چشمهام بسته میشن. چرا دلم میخواد بنویسم؟‌ دلم گرفته؟‌ نه-دلم نگرفته. همه چیز مرتبه. کوکوی سیب‌زمینی درست کردم با مایه گوشت و قارچ وسطش. بوش پیچیده توی خونه.( چرا غذای من طعم غذای مامان رو نمیده؟ از همسر میپرسم) فکر میکنم:‌ فردا همه چیز رو مرتب میکنم. شاید سالادالویه هم درست کردم. (خداساله که هوس کردم). دلم نوشتن میخواد. مطلقا از هیچ نوشتن میخواد. اما بهتره که موهام رو خشک کنم.. بهتره که بخوابم. فردا همه چیز رو مرتب میکنم...... 
 
comment نظرات ()