از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤
 

نشستم و دارم غصه میخورم. دلم میخواد عوض اینهمه غصه خوردن کمی کار کنم ولی نمیشه و این غصه خوردن همش تو دلم تکرار میشه. میبینی که چه بارون قشنگی میباره! میبینی که ته دلم چقدر خسته نشسته و باریدن بارون رو نگاه میکنه. دلم میخواد فریاد بزنم. سر چه کسی نمیدونم ولی دلم میخواد از اینجا فرار کنم. برم یه جایی. نمیدونم کجا ولی یه جایی که اینقدر آدماش برا یه قرون دو زاری که بدست میارن به هم نارو نزنن و برای هم حرف و حدیث نسازن. برم یه جایی که مرداش هیچی ندارن لااقل یه ذره مردونگی داشته باشن


 
comment نظرات ()