از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٤
 

سلام اینو مینویسم و دیگه نمیخوام امروز بیشتر از این بهت فکر کنم یا برات پیغام بفرستم. نمیدونم چرا تازگیها اینقدر تو فکرتم و اینقدر دلم میخواد لحظاتم رو با بودن تو بگذرونم. نمیدونم چرا بیشتر دلم میخواد باهات حرف بزنم و البته شدت این احساسات گاهی خیلی بیشتر از این حرفهاست و من نمیخوام که اینقدر این حرفا واگویه بشن تا برام شکل واقعی پیدا کنند و یه روزی از خواب بیدار شم و ببینم که فکر کردن به تو شده یه نیاز. تو راست میگی ادم باید یه سری کارا رو برا خودش ساده کنه و باید تو ذهنش بهشون نظمی بده. من در این اوضاع وانفسا که هزار و یک کار مهم، عقب مونده و انجام نشده دارم به بیشترین چیزی که نیاز دارم نظمه. برنامه ریزی و اراده به انجام کاره. من باید سهم معینی از زندگی، فکر و احساسمو به تو اختصاص بدم. باید برات جایگاه تعیین کنم و برای با تو بودن، به تو اندیشیدن، با تو حرف زدن برنامه داشته باشم. اخه اگه میشد از زندگیم بیرونت کنم هر چند که وجودت بیشترین هوس، بزرگترین ریسک، ماجراجویی و شادی ر زندگی منه. مثل این میمونه که برگشته باشم به بیست سالگی و بخوام برای اولین بار تمام کارهای ممنوع رو تجربه کنم. برای اولین بار کسی رو بغل کنم، برای اولین ببوسم باری اولین بار لمس بشم. برای اولین بار سیگار بکشم برای اولین بار مشروب بخورم. راسته که با بودن تو زندگی با عذاب بیشتری ادامه داره ولی خوب حالا دیگه حل شده. فقط باید مواظبت باشم. مواظب خودم باشم. باید به هم کمک کنیم تا بتونیم بیشتر رشد کنیم و برای خودمون و همه کسانی که زندگیشون به زندگی ما گره خورده به نوعی مفید باشیم. راستش رو بخوای  معتقدم که اگه این رابطه نتونه کمک کنه که چیزهایی در من و تو تغییر کنه و بهتر شه به هیچ دردی نمیخوره. از این به بعد من این زمانبندی رو برای تو دارم:

8:15 – برات یه اس ام اس میفرستم

12:45 – بهت زنگ میزنم

شبا موقع خواب بهت فکر میکنم.

دیگه بیشتر از این نیستم. باشه؟ برام در زندگی باارزشی. فقط خواستم بدونی.همین. حالا هم میخوام با کار خودم رو خفه کنم.

 


 
comment نظرات ()