از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
 

میخواهی باش میخواهی نباش فکر میکنی فرقی میکنه؟‌ فکر میکنی فرقی برام داره؟ میخوای باش یا نباش. نقابم رو فکر میکنی دور انداختم یا فکر میکنی گذاشتم قاطی لباسای زمستونی و گذاشتمشون تو انباری؟‌ نه نقابم همین جاست. دم دست. مثل یه سربازی که هر روز سلاحش رو جلا میده و برق میندازه یا مثل مادربزرگم که ست نقره‌اش رو مدام جلا میداد من هم نقابم رو هر روز تمیز کردم و برق انداختم -گیرم که این چند مدت استفاده نکرده‌مش- اما بهر حال برقش انداختم و دم دستمه. حالا فکر میکنی که فرق میکنه واسم که بری یا بمونی؟‌ باشی یا نباشی؟ هنوز در رو پشت سرت نبسته من نقابم رو گذاشتم و شمردم یک-دو- سه و تا صدای دینگ آسانسور بیاد تو دیگه به تاریخ پیوستی- منقرض شدی توی خاطرات قلبم.
میخوای باش میخوای نباش فکر میکنی فرقی برام میکنه؟
‌من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. شاید بشم یه زن با سه تا بچه یکیشون چشم بادومی/یکیشون سیاه و موفرفری و یکیشون هم بور چشم آبی. از صبح تا شب بپزم،‌ بشورم و بسابم. خیال میکنی  باشی یا نباشی برای مادر سه تا بچه بور سیاه چشم بادومی فرقی میکنه؟ حالا گیرم که یه شبی از شبایی که بچه‌هام رو خوابوندم و تو رختخوابم دراز کشیدم و ساعت رو کوک کردم روی ساعت شیش و نقابم رو از صورتم برداشتم و یادت افتادم و گیرم که فکر کردم که صورتت چه شکلی بود اون زمانهای دور که عاشقت بودم و گیرم که پازل صورتت رو هیچوقت نتونستم بچینم و گیرم که یه دو قطره اشک هم ریختم -فاک دیس- فکر میکنی فرقی میکنه باشی یا نباشی؟!
من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. شاید بشم یه دیزاینر معروف، غرق در دنیای پارچه و لباس و مد، شوی لباس بذارم سالی یه بار تو پاریس و نیویورک شاید هم برم میلان و شاید گاه‌گداری با یکی از مانکنهای جوون و خوش‌تیپ بخوابم و شاید لباسهای عجیب غریب طراحی کنم و شاید تو هم اون لباسا رو ببینی تو فشن تی-وی، با خودت فکر کنی که کی آخه اینا رو میپوشه. تو فکر میکنی برای من تو دنیای عجیب و غریب و رنگ وکار فرقی میکنه تو باشی یا نباشی؟! فکر میکنی وقتی دارم برگه‌های مالیاتم رو بررسی میکنم یا دارم طرح میزنم، فرقی میکنه  تو باشی یا نباشی؟ گیرم که شاید یه شبی توی اتاق یه هتل ممکنه حمام کنم و دراز بکشم و نقابم رو بردارم و خیال کنم که تو رو آیا دوباره در تمام زندگیم میبینم؟‌ و خیال کنم که لبهات چه طعمی داشتن و گیرم که خیال کنم که کجایی و چیکار میکنی؟‌ و گیرم همه این خیالها مثل آتیش سیگارم به چیزی جز سیاهی نرسه و گیرم که یه دو قطره هم اشک بریزم اما فاک دیس. فکر میکنی فرقی میکنه برام اگه باشی یا نباشی؟!
من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. شاید بشم زن اون تاجر فرش تو آلمان که حاج خانوم (زن اولش) اومده بود خواستگاریم. بشم زن اون تاجر که باهاش برم آلمان و تو خونه آلمانش زندگی کنم تا حاج آقا بابت نبودن زن به مشقت نیفته یا حاج خانوم خیالش راحت باشه که شوهرش سراغ ج...های آلمانی نره! شاید زن اون مرد بشم و قسم و گریه‌های حاج خانوم رو باور کنم و نخوام که بچه بزام که حاج خانوم رو از چشم مردش بندازم. فکر میکنی باشی یا نباشی برای من که یا مشغول خونه‌داری و پخت و پز برای حاج آقا و فک و فامیلش هستم (که رابراه خونه من هستن انگار که کاروانسراست) یا مشغول گوش کردن به گریه‌های پشت تلفن حاج خانوم فرقی میکنه؟‌ فکر میکنی باشی یا نباشی برام فرق میکنه؟‌ قبول دارم که شاید یه شبی وقتی تنم رو هزار بار پشت هزار بار شستم و باز هم جای تفهای حاج آقا رو لبم موند بشینم به سرخی پوستم نگاه کنم و نقابم رو بردارم و فکر کنم که تو من رو میشناسی اگه تو خیابون همدیگه رو ببینیم؟‌ من تو رو میشناسم اگه تو رو ببینم؟‌ و فکر کنم که چرا نگاهت نکردم وقتی گفتی دوستم داری و فکر کنم چرا سرخ شدم؟‌ شاید یکی دو قطره هم اشک ریختم - فاک دیس- میخوای باش میخوای نباش.

من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. به هر حال یه جوری زندگیم رو میکنم. شایدیه آدم بشم با یه زندگی لوکس تو یه آپارتمان بزرگ تو داون تاون، یا شاید یه خوابگرد توی هستینگ. شاید به سادگی همین روزها زندگی کنم- شاید یه جور دیگه. بهر حال فکر میکنی فرقی کنه اگه باشی یا نباشی؟!!!!! گیرم که ماههای اول چشمام دنبالت بگرده، ماههای بعدتر دلم برات تنگ بشه زیاد، ماههای بعدترش فکر کنم که چه شکلی بود نگات یا چه طعمی بود لبات یا بعدترش گوگلت کنم و پیدات نکنم و گیرم که خیلی بعدترها کسی رو ببینم شبیه تو و از خودم بپرسم که یعنی اون هست یا  اون نیست. گیرم که باشی یا نباشی، فکر میکنی که فرقی میکنه؟‌! فرقی میکنه برام؟‌!!!!

 


 
comment نظرات ()