از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
 
روزهای آفتابی رو دوست دارم. روزهایی که لبخند نزدن غیر ممکن به نظر میاد. میرم بیرون. دور دریاچه پیاده‌روی میکنم و به سر و گوش سگها دست میکشم میذارم که دست و صورتم رو لیس بزنن و از بس که هنوز عادت ندارم به اینکار، وقتی میرسم به خونه یه راست میپرم توی حمام.
راستش رو بخوای اصلاً امروز خونه رو که مرتب میکردم این ام-پی-تری پلیر هم گوشم بود * و من همینطور که آهنگ‌های شاد گوش میکردم به تو فکر میکردم و به خودم و به زندگی. میدونی آهنگهایی که گوش میکردم خیلی عجیب غریب بودن. یکی از این جهت که اصلا نمیدونستم این موزیکها رو دارم  و نمیدونستم که اصلا خواننده کیه (احتمالا از این خواننده‌های جدید که یه روز میشنوی و فردا فراموش میکنی)و بیشتر بخاطر مضمونشون بود راجع به یه چیزی مثل «تو حواست جای دیگه است تو خودت نمیدونی بخدا». نمیدونم متوجه شدی یا نه که این روزها چقدر آهنگهای مربوط به اینکه من رو سرکار گذاشتی و با یه یار دیگه رفتی و یا با من هست اما دلت با یه نفر دیگه‌اس مد شده؟ شاید درد فراگیر جامعه دورروی ماست که حالا از پشت در مشروب خوردن و در اداره نماز خوندن گذشته و حالا همین دورویی تو زندگیمون هم داره چنگ میندازه و در عشقمون هم و در نفس کشیدنمون هم. بهر حال.
بعد فکر کردم که من هم همینم. من هم گرفتار ترس و دورویی هستم. کمی با تو و بیشتر با خودم. میدونی من میترسم و همه وجودم رو با ترسم تاخت میزنم و باز هم کمه. باز هم بدهکار ترسم هستم. بعد دیدم که سراسر زندگی - اگر مفهوم عشق خواستن رضای معشوق باشه - من همیشه عاشق بودم و تو همیشه معشوق. هرچند که همیشه تو بودی که از دوست داشتن دم زدی و من از سکوت. و دیدم که همیشه نقشها برعکس بازی شدن. بعد فکر کردم که باید همیشه بازی کنم؟‌ همین نقش معکوس رو هزار بار بیشتر از هزار بار؟‌ میدونی که کار خونه چطوریه دستت میچرخه صدای شرشر آب یا خش خش جاروبرقی یا بوی مواد شوینده، اما ذهن آدم همیشه یه جای دیگه‌اس. راستی ذهن من همیشه یه جای دیگه بوده؟ تمام این سالها؟‌بعد میدونی فکر کردم به اینکه من بازی میکنم این نقش معکوس رو. میذارم که تو ادای عشق دربیاری و من عاشق باشم.
میدونی چقدر بی‌انصافیه همه حرفهای بالا در حق تو؟! من میتونم اینطور غیر منصفانه چشمام رو به اون نگاهت ببندم و فکر کنم که داری بازی میکنی؟‌ باز هم ترسمه که حرف میزنه شاید و دورویی ناخواسته‌ام. نه اون کسی که بازی میکنه همیشه منم. اون کس که ادا در میاره همیشه منم. کاش میتونستم بهت بگم و کاش میتونستی که یه بار باور کنی که دارم حقیقت رو میگم......................
 
comment نظرات ()