از کيميای مهر تو

 
گسست عاطفی!
نویسنده : - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
 

چند روز قبل از سرکار برمیگشتم. خسته و آویزون بودم. ام-پی-تری رو هم گذاشته بودم تو گوشم و ابی داشت به آرامی آواز میخوند. سر خوردم توی آسانسور و تکیه دادم به دیواره. چشمام رو بستم و داشتم به یه دوش آب گرم فکر میکردم که آسانسور دینگی کرد و درش باز شد و ناگهان جلوی پام یه چیز مشکی دیدم. از اونجایی که آمادگی نداشتم کلی شوکه شدم و ترسیدم. بعد متوجه شدم این موجود سیاه سگ همسایه کینگه که داشت برای هواخوری بعد از ظهر میرفت. خلاصه آقای همسایه عذر خواهی کرد و من هم از ترسیدنم عذرخواهی کردم و کینگ سیاه و ناز رو کمکی نوازش کردم و رفتم خونه.
این ماجرا گذشت تا امروز صبح که سرکار میرفتم منتظر آسانسور بودم که دیدم کینگ از سمت غربی داره میاد که بره پایین پو کنه! ولی به طرز عجیبی غریبی میکرد و تا وقتی آقای همسایه نیومد وارد آسانسور نشد. وقتی هم وارد آسانسور شد فوری نشست زیر پای صاحبش. با آقای همسایه های و هی (نسخه غربی سلام علیک) کردم و بعد فوری گفت: که کینگ خیلی سگ خوب و مودبیه. گفتم: میدونم. ادامه داد: اونروز که شوکه شدی بردمش حموم و کینگ خیلی شاکی بود ولی الان کاملا تمیزه و بوی خوب میده. گفتم:‌ نه من اصلا بخاطر کثیفی و اینا نبود که خودم‌رو عقب کشیدم فقط تو خیالاتم بودم و انتظار دیدن چیزی رو جلوی پام نداشتم اینه که شوکه شدم. خلاصه که فکر میکنم اینکار من کلی باعث سوءتفاهم شده و حالا صاحبش زیاد مشکلی نیست ولی این جناب کینگ واقعآ سگ خوشگلیه (با موهای بلند یکدست سیاه و براق  و دو تا چشم که معصومانه آدم رو نگاه میکنه) و من خیلی ناراحت شدم که از من اینطوری فاصله میگیره. خلاصه امروز رفتم براش یه کادوی سگی خوشگل خریدم که شب ببرم در همسایه بهش بدم بلکه این رابطه گسسته عاطفی رو بشه ترمیم کرد!

 


 
comment نظرات ()