از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
 

برای چندین شب متوالی خواب برف میبینم و در سرمای برف غرق میشم. انگار که خلاصی نیست از این سفیدی مطلق و این احساس منجمد شده. این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم و هیچ جایی نیست که بتونم درددلم رو ببرم و غصه‌هام رو. همسر که به اندازه کافی دردسر داره با درس و کالج و دیگه کی هست که بخوای باهاش حرفات رو بزنی؟ فقط تنهایه که سرد و ساکت همه جا رو فرا گرفته. در کنار این احساسات سرد و زمستانی مجبورم نقاب لبخند و سرزندگی به صورت بزنم و برم سرکار و به همکارام لبخند بزنم و از خوبی هوا (که انصافاً آفتابی قشنگیه)‌ حرف بزنم. بیشتر نه از این جهت که کسی نیست که گوش بده بیشتر از این جهت که یه پروفشنال زندگی شخصیش رو سرکار نمیبره، از اون جهت که سرکار باید به دیگران انرژی و نیرو تزریق کرد،‌ و از این جهت که سرکار باید فقط از کار گفت.
اما گاهی باید خستگی رو گفت. باید تنهایی رو گفت تا از ابهتش و عظمتش کم بشه. باید درددل کرد گاهی حتی با یک صفحه سفید کاغذ. میدونم تنهایی رو کاهش نمیده. میدونم عوضش نمیکنه اما نمیخوام بکارمش توی صفحه ذهنم و بذارم همینطور رشد کنه. 
گفتن همه اینها مسخره است. من خوبم یا خوب بودم یا خوب خواهم شد. فقط زمان لازمه.

 کاش فکر نکنم. نباید فکر کنم اینطوری زندگی زیباتر به نظر میرسه


 
comment نظرات ()