از کيميای مهر تو

 
اوغلان دا هچ تقصر يخ تللو
نویسنده : - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
 

هشدار:‌این نوشته حاوی مطالبی است که ممکن است برای بعضی افراد توهین‌‌آمیز تلقی شود. ویور دیسکرشن ایز ادوایزد!

داستان اول-یک ماه قبل: با دونفر از دوستهای دوره دبیرستانم نشستیم تو لابی یک هتل. داریم چای میخوریم و حرف میزنیم. از دوران دبیرستان و بعد هم از زندگی الانمون. دوست اولم میگه: صبح ساعت ۸ بیدار میشم. ۹ میرسم مطب تا ۱ اونجام. برای نهار بیشتر میرم خونه مامانم. ۴ برمیگردم مطب و تا ۷-۸ اونجا هستم. شب هم خونه و کمی  کار خونه و سعی میکنیم یه فیلم ببینیم و زندگی و .........

دوست دومم میگه: صبح ۷ بیدار میشم. تا ۲:۳۰اداره ام. بعد میرم خونه. همسرم هم میاد باهم ناهار میخوریم. عصر سری به مامانم اینا میزنم. کار خونه و زندگی و .....

من میگم: ساعت ۶:۲۰ بیدار میشم. تا ۴ سرکار هستم. تا بیام خونه ۵ شده. شام درست میکنم. همسرم از دانشگاه میاد. با هم شام میخوریم. ناهار فردامون رو میکشیم. همسرم میره سر درسش و من هم یا تلویزیون نگاه میکنم یا با کامپیوتر مشغولم. و بله کارو خونه و زندگی و .......

دوست اول میگه: اون روزها فکر میکردیم که زندگیمون اینطوری بشه؟ من میگم: نمیدونم من خیلی به آینده فکر نمیکردم. حداقلش فکر میکردم سی سالگی خیلی دوره و فکر میکردم که چقدر باید سی ساله ها پیر باشن. میخندیم.

من تو ذهنم میگذره: زندگی همه ما یه جوره. من که اون سر دنیام و اینهایی که اینجان. و فکر میکنم من هیچ عصری نمیتونم از سر دلتنگی سری به مامانم بزنم. نمیتونم غذای مامانم رو ببرم سرکار. فکر میکنم: من اون سر دنیا چیکار دارم میکنم؟!!!!

داستان دوم-دیشب: دارم وبگردی میکنم. اول از همه گذارم به  این نوشته زیتون میفته. جز گریه کاری نمیتونم بکنم. اشک میریزم برای همه کسانی که یه اسم بیشتر ندارن و اون زن بودنه.

داستان سوم-دوباره دیشب: گذارم به این نوشته بلوط میفته و بعد هم به اصل خبر* میرسم.

حالا میدونم چرا هزاران کیلومتر دورتر از خانواده ام زندگی میکنم. حالا میدونم که موهبتهای ساده ای هست که داشتنشون فراموش میشه. مثل راه رفتن در خیابون بدون تحمل کردن نگاه خیره مردها روی تنت؛ بدون شنیدن یک حرف زشت. موهبتهای ساده ای هست مثل کنار خیابون ایستادن بدون اینکه جلوی پات ماشینهای رنگ و وارنگ از پسرهای ۱۶ ساله تا مردها ۶۰ ساله بایستن و تو هیچ کاری نکرده باشی و همه با شماتت نگاه کنن چون تویی که دختری چون تویی که بخاطر دختر بودن و زیبا بودن مقصری.

تو اینجایی چون میتونی راحت کنار یک مرد در اتوبوس بشینی و نگران انگلوک شدنت نباشی و هی در خودت فرو نری. چون مطمئنی که حتی اگه موردی پیش بیاد میتونی فریاد بزنی میتونی به پشتیبانی قانونی که حمایتت میکنه متجاوز رو سرجاش بشونی. چون مطمئنی اینجا کسی نمیگه کرم از خود درخته؛ کسی نمیگه حتما خودش کاری کرده.

اینجا هستی چون جایی که بدنیا اومدی مردها همیشه حق دارن. حق دارن که دست درازی کنن؛ تجاوز کنن؛ کتک بزنن و تو زن هستی و این یعنی هیچ-یک هیچ بزرگ- یعنی یک وسیله برای ارضا نیازهای جنسی مرد و برای پختن و تمیز کردن. اینجا هستی چون مردهای سرزمینی که بدنیا اومدی دکترا هم میگیرن اما هنوز همون ---- هستن که بودن. اینجا هستی چون کسانی مثل ....رو پشت میله های زندان نگه داشته........

بله به قول نانا در هزار خورشید درخشان در سرزمین تو : همونطور که قطب نما همیشه به سمت شمال میچرخه انگشت اتهام مرد به سمت زن نشونه گرفته میشه. و تو این رو نمیخوای نه برای خودت و نه برای دختر و پسر آینده ات. ........

*       خلاصه خبر یه آقای  دانشجوی دوره دکترا در نیوفاندلند توی آسانسور با یه خانمی تنها بوده و گویا خانمه لباس بازی پوشیده بوده و ایشون یک دفعه سینه های خانمه میبوسه.

پی نوشت: ایشون اولاً گفته که فکر نمیکرده عواقب این عمل در این کشور اینطور باشه (البته با توجه به اینکه ایرانیه و تو ایران آقایون هر غلطی دلشون میخواد میکنن و زن بیچاره از ترس آبروش صداش هم درنمیاد چیز عجیبی نیست) ثانیاً دوقورت نیمش هم باقی بوده که از درساش عقب مونده (با توجه به روی زیاد آقایون ایرانی باز هم چیز عجیبی نیست) و شکایت هم کرده که در زندان مورد توهین قراره گرفته و دوبار شتر سوار و بن لادن خطاب شده (اولاً: شتر سوار و بن لادن از کی تابحال فحش شده؟ و ثانیاً این آقا که تفکرات بن لادنی داره چرا بهش دیگه برمیخوره؟)

 

 

 .........................................................


 
comment نظرات ()