از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤
 

ساعت 12:00. در محل کارم تنها نشسته ام. در حالی که ترس و استرس اولیه که خیلی آزارم میداد حالا کمرنگ شده و داره یواش یواش جاش رو به امیدواری میده. هرچند از چند وقت پیش مدام این دو احساس متناقض و متضاد در من کمرنگ و پر رنگ میشن. یکی زنده میشه و دیگری میمیره و این حس متوالی مدام در حرکنه. ولی به هر حال میخوام فقط یه مدت کمی بنویسم و بعد برم سراغ کارهای شرکتی که خیلی هم عقبم. (راستی از این به بعد نباید بذارم اینطور احساسهای منفی مانع از انجام صحیح کارها در محل کارم بشه)

رفته رفته داره کار جدایی ما، من و آقای همسر به جاهای باریک کشیده میشه. یعنی اینکه داره جدی میشه و من بیشتر از همه حس ها میترسم، بعد غمگینم و بعد هم خوشحالم. حالا دیگه زمانی رسیده که من بخوام برای خودم و زندگی خودم تصمیم لازم رو بگیرم. برم و یه زندگی منفعل رو بذارم کنار و یه زندگی تازه شروع کنم. برای شروع احتیاج دارم خیلی چیزا رو تغییر بدم. احتیاج دارم خیلی چیزا رو یاد بگیرم و خیلی عادات رو در خودم ایجاد کنم. این مرحله تازه هر چند که با یه خاطره تلخ جدایی و شکست شروع میشه ولی در نهایت روندیه که نمیشه جلوش رو گرفت و متوقف کرد.

دیشب از زبان کسی که فکر میکردم دوستم داره و همین احساس دین منو به اون وابسته کرده بود حرفایی رو شنیدم که اصلاً تصورش رو هم نمیکردم. با وجود اینکه فکر میکنم بیشتراین حرفا یه مکانیسم دفاعی باشه تا یه حرفای واقعی ولی حالا میفهمم که سالها (بیشتر از 4 سال) با کسی زندگی کردم که اصلاً نمیشناختمش. کسی که با من سالها زندگی کرده بود، بارها گفته بود دوستم داره، همیشه گفته بود دوستم داره و حالا میفهمم که تمام این حرفاش یه دروغ بوده از ترس پرداخت مهریه ای که به دروغ آدما رو به هم وصل نگه میداره و من حتی یه قرونش رو هم نه قبلاً میخواستم و نه الان میخوام.

دیشب حرفایی رو شنیدم راجع به حماقت خودم که شاید درست هم باشه، درباره اینکه هیچکس نمیتونه منو زیاد یا برای همیشه دوست داشته باشه، حرفایی تلخ خیلی تلخ-  شنیدم و شنیدم و شنیدم ولی نمیتونم برای اون کسی که این حرفا رو به من زد آرزوی بد بکنم. امیدوارم هرجا که میره و با هرکسی که بعدها باهاش آشنا میشه خوشبخت باشه. (مردم از بس خودمو خوب جا زدم) ولی در عین حال امیدوارم که بفهمه که چقدر درباره من اشتباه کرده، چقدر بد تا کرده و من چقدر باهاش خوب بودم (من خیلی خوبم مگه نه؟!)

امیدوارم اگه من اشتباه میکنم هر چه زودتر خدا بهم دو چشم بینا بده تا ببینم و اگه اون اشتباه میکنه هم همینطور و اگه اصلاً این فرآیند طلاق اشتباه نیست ( که به نظر هم نمیرسه باشه) همینطور ادامه داشته باشه.

 


 
comment نظرات ()