از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٤
 

خیلی دلم میخواست کسی رو داشتم که میتونستم باهاش کمی حرف بزنم و درد دل کنم. ولی در این دوره و زمونه کی هست که گوش شنوا داشته باشه و تازه اگه کسی گوش شنوا هم داشته باشه از کجا میشه فهمید که میشه حرفایی از این جنس دلتنگی رو بهش گفت یا نه؟ تازه اگه بگی از کجا معلوم که باعث نشه درباره تو پیش داوری بکنه؟ کاش میشد خط کش قضاوت رو از روی فکر آدما بردارن. این روزها دلتنگی منو میفرسته به جایی که گاهی فکر میکنم هیچ شادیی در عالم نمیتونه خوشحالم کنه. چقدر دلم یه آغوش صمیمی میخواد. چقدر دلم حس شدن و دیده شدن میخواد. چقدر دلم میخواد که حس بشم و فهمیده بشم. دوباره تنهایی بی انتها سراغ من اومده و بدترین چیز اینه که بدونی این تنهایی هیچوقت ولت نمیکنه به حال خودت، که تا آخرین لحظه زندگیت همراهته.

من حتی دیگه نمیتونم فکر کنم. نمیدونم که دیگه چی میخوام، چرا میخوام. دیگه همه چیز برای من یکیه. بندی دور دل منه که هر چقدر که بیشتر تلاش میکنم که ازش خلاص شم همونقدر بیشتر گره میخوره و همونقدر هم بیشتر خلاصی ازش غیر ممکن میشه. جایی نیست که بتونم خودمو پنهان کنم. کسی نیست که منو گرم در آغوش بگیره و وای به حال من که قلبم فرسنگها دور از قلب کسیه که منو دوست داره. چقدر باعث تاسفه که من در تمام لحظات محبت دیدن و عشق گرفتم خاموشم. چرا؟ چرا؟ چرا جواببی برای این چراهای من وجود نداره؟! کی میشه که بفهمم؟ در وجودم اینهمه سردی و تلخی از کجا ایجاد شده که حتی گرمترین چشمه های محبت هم نمیتونه سردیش رو از بین ببره و آبش کنه؟ که بتونم زیبایی های قلبی که منو دوست دارم ببینم و بشنوم؟ دلم میخواد فرار کنم و به جایی پناه ببرم. دیگه حتی مهم نیست از کی به کی و از کجا به کجا؟

چند وقت پیش خوشبخت بودم. حتی اینکه خیالی داشتم که میدونستم میتونم بهش فکر کنم برام بس بود. برام بس بود که لبخندش رو یادآوری بکنم و خنده رو لبام بشینه. برام بس بود که به دستاش فکر کنم و سرمای دستام بشکنه ولی حالا! حالا دیکه همه جادوها دود شدن و رفتن هوا.دیگه هیچ خیالی نیست که قلبم رو بلرزونه. دیگه هیچ یادی و خاطره ای برای تسکین وجود نداره. دیگه هیچ چیزی نیست که بگی باشه حتی اگه در دستام نباشه، حتی اگه نبینمش بازم مال منه. بازم امید منه. هوس و شادی و دلیل منه. حالا دیگه همه چیز رنگ باخته. حالا دیگه همه چیز تو دل من مرده. خیال هست ولی دیگه مال من نیست. دیگه هیچ امیدی هم نیست و من حتی اشکم هم در نمیاد. حتی دیگه اشکم هم در نمیاد.

راستش رو بخوای دلم خیلی برای خودم میسوزه. و این البته نشونه خوبیه. بهبود پیدا میکنم!

 


 
comment نظرات ()