از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦
 

ذهنم خالیه. خالی از همه رنگها و نقش‌ها و قصه‌ها. دلم نوشتن میخواد. اما نمیدونم که چی باید بنویسم. از سفر ایران که هر روز بهش نزدیک‌تر میشم؟ از زندگی روزمره اینجا که این روزهای نزدیک سفر پر از دلهره و هیجانه؟‌ از مهاجرت که این روزها خیلی جاها ازش حرف میزنن؟‌ از خودم؟‌ ذهنم بدجور خالیه و خیلی خسته‌ام.

 شاید هیجان سفر باشه.برگشتن موقت به ایران. هیچ چیز تغییر نکرده شاید از اون شبی که من سوار هواپیما شدم. شاید همه‌چیز همونطور باشه. پس من چرا اینقدر دلهره دارم. چرا با اینکه کمتر از دوساله که برمیگردم نمیدونم که انتظار چه چیزی رو باید داشته باشم؟‌خنده‌داره که اینقدر زیاد نگرانم. نه نگران حمله احتمالی آمریکا. نمیدونم. میترسم از اینکه برگردم و ببینم همه‌چیز همونطور خالیه که یادم مونده. دلم میخواد برگردم و مثل یکسری آدمها به این نتیجه برسم که اشتباه کردم مهاجرت کردم. که ایران آشناست. آدمها آشنا هستن. میخوام برگردم و ببینم اونقدرها هم که فکر میکردم اونجا غریبه نبودم.

چند روز قبل گذارم افتاد به چند تا وبلاگ. فکر کنم متعلق به یکسری از بچه‌های سمپادی بود. پر بود از شیطنتهای روزگار نوجوانی من. همون شیطنتهای سر کلاس. گیرم که حالا بیشتر گستاخانه و بی‌پروا. گذشته‌ای رو به یادم آورد که کلاً فراموش شده بود. فراموش کرده بودم که یک روزگاری کلاس دوم ۱ بودم. مدرسه اول فرزانگان زنجان که یه خونه قدیمی بود با یک حوض وسط و درخت آلبالو و اتاقهای تودرتو. پنجره‌های بزرگ که بهار که میومد باز میذاشتیم و من لبه پنجره مینشستم. خانوم شاه‌محمدی دیکته می‌گفت از بوستان سعدی و من بین هر کلمه گنجشکهای مست بهار رو نگاه میکردم. راستی اون  توپ فوتبال پلاستیکی که خانوم اقتصاد برای هر کلاس خریده بود چند ساله که پاره شده؟‌ بچه‌های تیم فوتبالی که من فورواردش بودم الان کجا هستند؟‌ ازدواج کردن؟‌ بچه دارن؟‌!

فکر کنم قرار نبود اینقدر بنویسم. حرفی نداشتم برای گفتن از اول. حرف همینطور اومد.

راستی همه آدمها با خصوصیتی شناخته میشن. من از بچه باحالها خوشم میاد. اونقدر آرزو داشتم که جزو افراد باحال« cool » بودم. اما مثل اینکه یه صفت دیگه دارم. البته صفت بدی نیست ولی به باحالی کول! نیست. عجبا! یکی بیاد کمک کنه که من باحال بشم.....


 
comment نظرات ()