از کيميای مهر تو

 
لطفاْ به من نگو!
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
 

لطفاْ به من نگو که آخر قصه چیزی نیست. من نمیخواهم باور کنم حرفت را. من حتی اگر یک‌میلیارد‌و‌شانصد پنجاه‌و‌هشت بار هم این قصه را خوانده باشم و آخرش به هیچ رسیده باشم برای بار یک میلیارد و شانصد پنجاه و نهمین بار دلم میخواد پایان این قصه را خوب تصور کنم.

به من نگو که آخر همه عشقها عادت میشوند. من میخواهم باور کنم که عشقی هست که هیچوقت رنگ عادت به خودش نمیگیرید و هیچوقت تمام نمیشود یا کهنه.

به من نگو که فرقی نمیکند. به من نگو که همه کارها یک نتیجه دارند و همه بی‌نتیجه‌ هستند. من میخواهم باور کنم که فرق میکند اگر من دستم را برای گرفتن دست تو دراز کنم.

به من نگو حداکثر من همین است. به من نگو که چیز بیشتری نخواهم بود. به من نگو که نمیتوانم. من میخواهم باور کنم که میتوانم به آسمان برسم و میتوانم یک دانه در حال رویش باشم و میخواهم باور کنم که میتوانم.

به من نگو که من زیر صورت شرقی‌ام یک غربی هستم و نگو که نمیفهمم دردهای تو را و نگو که بهتر است گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. نگو که من حداکثر از پس خودم برمیایم. حتی اگر همه حرفهایت راست هم باشد اینها را به من نگو لطفاْ.

به من نگو هیچ اتفاقی نمیفتد. نگو که همیشه همینطور بوده است و همیشه همینطور خواهد بود و نگو که من برگم در باد. نگو که همین است و جز این نیست. نگو بی‌معنی است. نگو بی‌دلیل است. نگو نقشی بیشتر از این روی صحنه گیتی نصیب من نخواهد شد.

لطفاْ با دیدن موریل اسمیث به من نگو که سرانجام من این خواهد بود. این دفتر کار، این پست و این لباس. نگو که سرانجام من یک مقام خوب در یک شرکت خوب خواهد بود. من شبیه موریل اسمیث نیستم و قدم یک‌متر و هفتاد‌ و پنج‌هفت سانتی متر نیست و لاغرو ترکه‌ای هم نیستم و موهای بولوند هم ندارم. من موهایم سیاه است و قدم یک متر و پنجاه و شش‌ونیم سانتیمتر است و دلم میخواهد که سر انجام بهتری داشته باشم.

به من نگو که سرانجام من یک کار معمولی، یک زندگی معمولی،‌ یک عشق معمولی، یک بچه معمولی و یک مرگ معمولی خواهد بود. من میخواهم سرانجام بهتری داشته باشم.

این چیزها را لطفاْ دیگر به من نگو.


 
comment نظرات ()