از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
 

من برای شما نوشتن را فراموش کرده‌ام. اینجا برای دل خودم مینویسم.

این نوشته‌های نیمه کاره که آخرش میشه پرسید خوب که چی‌؟‌ و اونهمه کتاب نصفه خونده و کارهای نیمه کاره و حرفهای نیمه‌تمام. این یعنی به غایت دیگه حوصله دنیا رو ندارم.

روز یکشنبه جایی مهمان بودیم. دو تا از خانمها گفتن که آشپزی کردن و خانه تمیز کردن رو دوست دارن. نمیتونم بفهمشون. گاه‌گداری آشپزی کردن مزه داره ولی هر روز غذا درست کردن احمقانه‌ترین کاریه که من انجام میدم. بدتر از اون اینکه گازی رو دو دقیقه قبل تمیز کردی تمیز کنی. دوباره ظرف بشوری. و هیچ‌وقت تموم نمیشه. کاش یه قرصی اختراع کنیم که جای یه وعده غذا رو بگیره این سیستم خوردن و دفع کردن بغایت بیمزه است.

من در حال حاضر یا بالفعل دیوونه هستم و یا بالقوه میتونم یه دیوونه باشم. بدترین چیز هم اینه که نمیتونم برم با زبان انگلیسی این حرفها رو حالی یه دکتر کنم که حوصله‌ام از همه‌چیز سر میره.

موهام رو باید رنگ کنم. اینهمه موی سفید. توی آیینه که نگاه میکنم از خودم میپرسم من کی اینقدر پیر شدم.

تمام سعیم اینه که کم نیارم. کجاست حس ۴ روز قبل. هی به خدا التماس کردم که هی خدا بذار که همینطوری بمونم.

بت‌پرست شدم. بت‌پرست خودپرست. حافظ میگه هر قبله‌ای که ببینی بهتر زخود پرستی. هیچ قبله دیگه‌ای هست آخه؟!

تنها چیزی که دلخوشی منه کارمه. اگه کار نمیکردم الان باید تو امین‌آباد بودم.( اسمش امین آباد بود دیگه نه؟!)

امروز خودم رو حسابی شکنجه کردم.  چرا اون شفقتی که نسبت به سایر افراد بشر دارم نسبت به خودم ندارم؟‌

این دوره عمرم بیشترین دلایل رو دارم که بخوام از خودم راضی باشم و کمترین رضایت رو دارم.

رنگ چشات عسل،‌ طعم لبت عسل. چقدر یه آهنگ میتونه حال آدم رو خوب کنه.


 
comment نظرات ()