از کيميای مهر تو

 
دندون اسب پيشکشی! و مهمانی
نویسنده : - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦
 

- فلانی چقدر بهتون کادو خونه داد‌؟

 - فلان مقدار

- خيلی کم داده

- ... عزيزم قربونتون برم دندون اسب پيشکشی رو که نمیشمارن. تازه ما خيلی بهش زحمت داديم اين مدت رو.

-  چه زحمتی! نهايت دوبار تلفن کرده و تازه سه برابر مبلغی که به شما داده کاميشن گرفته.

سعی ميکنم حرف رو عوض کنم.

- مهمونی شما مياين؟‌

- نه،‌ نميام. اونا کی تابحال زنگ زدن حال ما رو پرسيدن که ما بريم. بچه که نيستن. الان شما دو ساله اينجا هستين ...زنگ زده بپرسه کازين عزيز حالت چطوره؟ يا کمک ميخوای يا نه؟... اينا هروقت سياهی لشکر ميخوان ياد ما ميفتن. مدام از گوشه و کنار ميشنوم که مهمونی گرفتن. پاگشای فلان عروس، تولد بچه بهمانی، ارکستر و خواننده و اين حرفا. چرا اونجور مواقع ياد ما نميفتن؟

- چی بگم؟‌!

- من اينا رو به فلانی هم گفتم. گفتم بذار بره بهشون بگه. بچه‌ها زورشون مياد که به ما سلام بدن. خوب مجبور که نيستيم. چرا ما هميشه اون کسی هستيم که بايد ببخشيم؟‌ چرا ما بايد هميشه کوتاه بيايم و بزرگواری کنيم؟ من خسته شدم از اين وضع. حوصله‌شون رو ديگه ندارم. تو ميری؟

- نميدونم. چون بايد در برابر دعوتشون کنم. خيلی هم بهشون مهمونی مقروض هستم. خونه من هم که قد يه غربيل. نميتونم بيشتر از ۴يا ۵ نفر رو دعوت کنم. ببينم. شايد برم شايد نه.

- من که نميرم. تو خود دانی.

* فکر ميکنم خيلی از حرفاش راستن. اين کازين ها که اصلاْ منو نميشناسن. هيچ حرفی که برای گفتن به هم نداريم هم. اينا تا يک سال پيش نميدونستن اصلاْ من وجود دارم يا نه؟ چه اصراری به ديدنشون هست. اونا هم حتماْ‌ ترجيح ميدن اون وقتی رو که قراره با من سپری کنن کنار دوستانی باشن که باهاش بزرگ شدن. از طرفی مامان اگه بود حتماْ ميگفت تو به خاطر ... که نميری. به خاطر .. ميری که بزرگتره و ... توست. فکر ميکنم خوب اين هم راسته. 

خلاصه که مونديم بريم مهمونی يا نه؟


 
comment نظرات ()