از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
 

۱- چند وقتیه که به قول یکی از دوستان دچار یبوست نوشتاری شدم بدفرم. کلمه‌ها توی ذهنم چرخ میخورن اما تا این صفحه وبلاگ رو باز میکنم و یا کاغذ میذارم جلوم همه چیز دود میشه. وقتی هم که با من بمیری تو بمیری یه چندخطی تایپ میکنم یه نوشته ناجوری از آب درمیاد که پاره اش میکنم و خلاص. خلاصه که توی ذهنم دو تا داستان آماده با شخصیت‌‌‌های پرداخت شده دارم که نمیدونم باهاشون چیکار کنم.

۲- به تازگی تصمیم گرفتم جدی اصلاْ ننویسم و شوخی هم بلد نیستم بنویسم و هیچ نوع نوشتن دیگه‌ای. شاید رسماْ‌ شروع کنم به خاطره نویسی. ضمناْ‌ تصمیم گرفتم که نحوه زندگیم (‌لایف استایل) رو تغییر بدم ولی هنوز نمیدونم که میخوام چطوریش کنم. البته من همیشه خیلی تصمیمهای بیخود میگیرم و یه مدت اجراش میکنم و بعد بیخیالش میشم و بر میگردم سر نحوه زندگی الانم که بیشتر برمبنای تنبلی بیش از اندازه بنا شده تا هر روش دیگه زندگی.....

۳- الان که این یادداشت رو مینویسم یه عصر دلگیر بعد از سه روز تعطیلیه و با اینکه سه روز رو ونکوور بودیم و جایی نرفتیم اما احساس میکنم که خیلی کم خونه بودم و خیلی کم استراحت کردم بس که این چند روز مدام در تک و تا بودم. البته هر چقدر که فکر میکنم هیچ کار مفیدی انجام ندادم و حتی در طول این سه روز تعطیلی یه غذای حسابی هم نپختم. گفتم غذا لازمه که یه ذکر خیری از رستورانهای ایرانی اینور آب بکنم. بیشتر این رستورانها در ابتدا که باز میکنن سرویس خوب و غذای مناسب در اختیار مشتریانشون قرار میدن. بعد یه کم که مشهور شدن و مشتری جمع کردن خانوم صاحب رستوران میگه:‌ مگه این آشپز چیکار میکنه که اینقدرم بهش پول بدیم؟‌ اخراجش کن خودم ‌آشپزی رو انجام میدم. یه کم بعدتر پسردایی صاحب رستوران میگه این گارسون مگه چیکار میکنه؟‌ اخراجش کن من خودم اینکارو انجام میدم. و خلاصه از اونجایی که ما ایرانیها اصولاْ خیلی خوب میتونیم کار دسته‌جمعی بکنیم!!! و هیچکس احساس ریاست نمیکنه! !! رفته رفته رستوران کیفیتش میاد پایین و چند ماه بعد هم تعطیل میشه.

خلاصه که من این سه روز آشپزی نکردم و مدام دور خودمون چرخیدیدم مثل «جعفری»‌ و الان هم داریم فکر میکنیم که تا کی باید دنبال دم خودمون بدویم آخه.

۴- از ایران هم که هیچ خبر خوبی جز خبر دستگیری و شکنجه و اعدام به گوش نمیرسه. یادم باشه که اگه از ملیتم پرسیدن بگم پرشین به جای ایرانین که این ینگه دنیایی‌ها تا بیان بفهمن که پرشیا کجای عالم هستی قرار گرفته من دررفتم از یه عالمه سوال راجع به انرژی هسته‌ای و احمدی نژاد و این حرفا. البته این سوالها رو با معلوماتها میکنن. اکثراْ‌ اگه بگی ایرانی هستی ازت درباره شترهات سوال میکنن و اینکه هوای اینجا آیا برات خیلی سرد نیست یا اینکه تو عمرت برف دیدی یا چیزی در همین مایه‌ها.

۵- شیلا دوستم که خیلی ذکر خیرش رو کردم بهم یه بلیط مجانی داده برای رفتن به آرت گالری  ونکوور. مدتیه الان یه نمایشگاه به اسم «از مونه تا دالی» برپاست که خیلی مشتاق دیدنش هستم و شاید شنبه هفته بعد دل از آقای همسر مهربونم بکنم و برم تماشا.

۶- دیروز داشتم ویدیو فیلم گروه کیوسک رو میدیدم یه جایی هست که صورت یه سری از افراد میاد توی نما. خلاصه که یه سری بود خیلی شبیه من. فکرش رو بکن کسی در این دنیا هست که خیلی شبیه منه. حالا اگه من یه آدمی مثل صدام بودم میتونستم بعنوان بدل خودم استفاده کنم. امیدوارم که اون صدام نشه که من اصلاْ نمیتونم نقش بدل رو بازی کنم.

۷- خیلی دلم میخواد این گزینه هفت رو بنویسم و خیلی هم دلم میخواد سانسورش کنم. اگه بگم یه جوره اگه نگم یه جور. هی تایپش میکنم هی پاکش میکنم. آخه اصلاْ‌ مطلب مهمی نیست و آخه خیلی شخصیه و آخه مگه من مرض دارم تصویرم رو اینقدر خراب میکنم و آخه شاید اگه اقرارش کنم بهم بربخوره و کاری بکنم. وای خفه شدم. هیچی همینطوری دارم چاق میشم و همینطوری هم بیست و چهار ساعت درحال خوردنم و همینطوری هم بیست و چهار ساعته گشنه‌ام. و آها هیچ خبری نیست.

۸- فکر کنم این گزینه ۷ خیلی زنانه شد. بدینوسیله از مراجعین مذکر عذرخواهی مینماید!

 


 
comment نظرات ()