از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

کاش میشد از بیست‌وچهار ساعت شبانه روز ۱۲ ساعتش رو سرکار بود و ۱۲ ساعت بقیه رو خوابید. اینطوری وقتی برای فکر کردن هم نبود.

گاهی دلم میخواد راهم رو کج کنم برم یه جای دیگه.

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

مدیرسابقم با پیشنهادم موافقت کرد. تا سر حد مرگ میترسیدم که موافقت نکنه. دوست دارم باهاش کار کنم هر چند که دردسره. فکر کنم با این وضع موقعیتم در این کار هم خیلی فرق خواهد کرد.

خیلی راحت عصبانی میشم. دلم میخواد یه چیزی رو بشکنم. خیلی بچه شدم نه؟!

کارگر نیست هرچه مرهم من به این زخم میزنم.

آقای همسر میگه صداش بلنده. نمیذاری مردم بخوابن. دارم رادیو گوش میدم. ساعت ۱و ۱۱ دقیقه است.

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟

تا تلفن رو جواب بدم رفت رو پیغام گیر. به همین راحتی شانس حرف زدن با خان داداش رو از دست دادم.

خودمو واسه عشقت اگه دار بزنم؟!


 
comment نظرات ()