از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
 

اینهمه روز طاقت داشتم برای ننوشتن. اما امروز دیگه نمیتونم ننویسم. حتی اگه ساعت ۱ بعد از نصف شب باشه و فردا یه عالمه کار داشته باشم و مچ چپم هم بازی دربیاره موقع تایپ کردن. راستش رو بخوای دیگه خیلی دلم پره و همش خواستم چیزی بخونم که یه جور دیگه‌ای بشه و نشد که نشد. انگار «خدایان نجاتم نمیدادند پیوند سست تو نیز نجاتم نداد» نمیدونم که اصلاْ درست یادم مونده یا نه.

این روزها خیلی به یاد مامان هستم. کاش دل به دل راه نداشته باشه میدونی؟! دلم نمیخواد خبر داشته باشه از این همه دلتنگیی که ول کن معامله نیست که نیست. شب میخوابم مامان توی ذهنمه. توی خوابم هست. بیدار که میشم بازهم اولین چیزی که به خاطرم میاد -قبل از نور خورشید- اونه و نمیدونم سرکار، موقع خرید،‌ مدام، پیاپی، بی‌وقفه. بسّه - کوتاه بیا. بسه کوتاه بیایین ای ذهن و دل دیوونه.

گاهی فکر میکنم. گاهی بیهوده فکر میکنم. بیشتر اوقات بیهوده فکر میکنم. بیخیال همه فکرهای دیوونه و کارهای دیوونه. بیخیال همه چیزهای بامعنی و بی‌معنی. قرار نیست که همه چیز درعالم همونطوری باشه که ما میخوایم. اینو میدونم. ولی ای خدای همه فکرهای دیوونه قرار نیست که همه چیز هم همونطوری باشه که نمیخوایم. قراره؟!!!!!!!!!!! (در اینکه همه چیز همونطوریه که نمیخوام شک دارم. همه چیز تقریباْ‌ اونطوریه که میخوام. کاش جاش میشد گذاشت کاملاْ)

همکار جدید حدوداْ ۴۵ سال داره. وقتی پنج ساله بوده با خانواده‌اش از هلند مهاجرت میکنن به کانادا. با کشتی. (هر وقت تعریف میکنه یاد خانواده دکتر ارنست میفتم) میگه مهاجرت بچّه‌ها رو داغون میکنه. زندگی خودش شاید به نوعی داغون شده باشه. نمیدونم. خلاصه که خیلی شاکیه. من هم شاکی هستم. «از اینجا شاکیم تا بینهایت»

حنا دلفین آکواریوم ونکوور این هفته بچه‌اش رو مرده به دنیا آورد. این هم یه خبر بد که بذاری روی همه قصه‌هات و تا دلت بخواد غصه بخوری.

تبریک تولد میترا رو با دو روز تاخیر فرستادم. چقدر‌ آدم احمقی هستم من. فکرشو کن. دو روز دیرتر. خیلی بیمزه‌است.

فکرش رو بکن سال پیش ایران بودم این موقع. خط چشم خیلی بهش میومد. موهای فرفریش بعد حموم خیلی خوشگل میشه. دلم برای بازی با رامان خیلی زیادی تنگ شده. کاش اون منو یادش رفته باشه. جدی میگم. میدونین بچه‌ها چه جوری دلتنگ میشن؟ کاش منو یادش رفته باشه.

آب ماهی رو دو روزی میشه که عوض نکردم. خیلی سرم شلوغ بوده این روزها و هست. روز شنبه مهمون داریم برای پیک نیک تو وایت کلیف پارک. چند روزه داریم خرید میکنم و آماده سازی. این وسط خونه هم میبینیم و آش شله قلمکاری شده که نگو.

فکر میکنم اگه بابا بیاد اینجا حسابی کیف میکنه. فکرش رو بکن. این مسیر پیاده‌روی کنار خونه‌امون راست کار باباست. میتونم تصورش رو بکنم که صبح بیدار شده و رفته پیاده روی. فکرش رو بکن که زندگی چقدر ساده میتونه قشنگ و نورانی بشه. فکرش رو بکن. چه چیزای ساده‌ای که تو زندگی کم داریم. 

برم بخوابم شاید بهتر باشه از این فکرها. من اگه جای خدا بودم به خودم یه جای خوب هدیه میدادم. اگه جای خدا بودم برای شما هم پارتی‌بازی میکردم حسابی. خلاصه حیف که من جای خدا نیستم. خلاصه خیلی حیف.

دوباره نمیخونم. دوباره پاک نمیکنم. اینجا جاییه که همه قصه‌هام شکل میگیرن. میتونم نخونده پست کنم و پست میکنم. همین.

 


 
comment نظرات ()