از کيميای مهر تو

 
ماهی خر!!!
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

خوب آدم نمیتونه این همه محبت و توجه از دوستاش ببینه و حالش بد باشه. میتونه؟! اینه که منم تصمیم گرفتم که حالم خوب بشه. بنابراین از اونجایی که بادمجون بم آفت نداره من هم ایضاْ. از همه دوستای عزیزم هم خیلی متشکرم.

این دنیا یه چیزای وارونه‌ای داره ها. فکرش رو بکن چرا نمیشه که آدم در دستاوردهای زندگیش قرار بده‌ «داشتن دوستای خوب» ولی باید قرار بده که ایکس کلمه در دقیقه تایپ میکنه. به نظرم دوست خوب دستاورد مهمتری باشه. خوب دیگه دنیا همه کارش وارونه است دیگه.

راستی فکر میکردم که من این همه در مورد کار غرغر میکنم در دوماه گذشته صفر تا رزومه به هیچ‌تا شرکت فرستادم. پس یه خرده بیخودی زیادی دارم زر میزنم ها!

این ماهی قرمز عید هم عجب دردسری شده ها. هر روز باید آبش رو عوض کرد -حالا هر روز که نه، هر یه روز در میون - خلاصه اینکه همینکه دستم رو دراز میکنم که از تنگ دیروزی به تنگ امروزی منتقلش کنم این شروع میکنه به تقلا و اینور اونور رفتن. من هم هی باید قربون صدقه اش برم که بابا جون آروم باش تا بگیرمت ببرمت توی آب تمیز پر اکسیژن. ولی مگه حالیش میشه. دیروز اونقدر تو ورجه وورجه کرد که افتاد زمین. بسیار ترسیدم که بمیره. بهش گفتم که خیلی ماهی خریه که هیچوقت یاد نمیگیره که باید یه لحظه صبر کنه تا اون آب کثیف تبدیل به یه آب تازه پر اکسیژن بشه.

راستش رو بخواین به این نتیجه رسیدم که خودم هم عجب ماهی خری هستم که هیچوقت یاد نمیگیرم که گاهی نفس آدم باید بند بیاد تا بعدش از گندآب به یه آب تمیز و پر اکسیژن برسه.

چند روز پیش که همینطوری مثل ابر بهاری اشک میریختم و هر کاری میکردم بند نمیومد و خودم هم نمیدونستم که چه مرگمه، آقای همسر بزرگوار هم گیر سه پیچ داده بودن که چته؟ هر چی هم من میگفتم که نمیدونم و چیزیم نیست و نمیدونم که چمه باورش نمیشد که نمیشد. هی میگفت مگه میشه که آدم اینطوری گریه کنه و چیزیش نباشه. خلاصه اینکه آخر به این نتیجه رسید که اتفاقی افتاده که من نمیتونم بهش بگم. پرسیدم مثلاْ چه اتفاقی که من نتونم به تو بگم؟ گفت که کسی مرده. گفتم آخه کی میتونه مرده باشه که من نتونم به تو بگم. گفت: «دال» اصلاْ‌ فکر نکنید که من با چشمهای گریون میتونم خیلی مهربون باشم و از آزار و اذیت خودداری کنم. یا مثلاْ روحم قلقلکش نشه که از فرصت استفاده کنه برای خندیدن. یه قیافه جدی گرفتم و گفتم«دال؟ خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!!»

میگم این مغز آقایون هم عجب پیچیدگیهای عجیب و غریب و غیرقابل درکی داره ها. فکرشو بکن چرا همه گریه‌ها و دلتنگیهای آدم باید یه دلیل منطقی و بیرونی داشته باشه؟ خوب دیگه این مردها عجیب غریبن شاید چون همینجوری بیخودی دلشون نمیگیره و گریه نمیکنن.

امروز روز مادر آمریکایی بود. مامان جونم اگه کنارم بودی اینطوری بغلت میکردم و فشارت میدادم و بهت هزار و یکبار میگفتم که خیلی دوستت دارم. دلم برای بوی قشنگت، مهربونیها و عصبانیتها و همه چی و همه چی تنگ شده.

                               

                                            روزت مبارک و خیلی دوستت دارم.


 
comment نظرات ()