از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
 

نشسته ام در تنهايی. و آرام به موسيقی گوش ميدهم:

<باور ما نميشود

در سر ما نميرود

از گذر سينه ما يار دگر گذر کند>

امروز در مه غرق شده بودم. همه چيز در مهی غليظ شناور بود. جسمم و افکارم. گاهی حس ميکردم صورتم ديگر هيچ شکل خاصی ندارد. ناباورانه دست ميزدم به صورتم تا باور کنم که وجود دارم. هنوز محو نشدم.

ميدونم که آخر اين داستان خوبه ولی اين روزهای مه گرفته خيلی سخت ميگذرن.

روزهای مه گرفته ای که نميتونی ببينی در گذشته چه سختی هايی کشيده ای،

روزهای مه گرفته ای که نميتونی ببينی آينده چه شاديهايی رو برات نويد ميده،

وقتی که حتی حال هيچ شکلی نداره که حتی بدونی که داری توش زندگی ميکنی.

شب، تمام شب خواب ميديدم که دارم از يه کوه سخت بالا ميرم.

خيلی سخت بود بخصوص بعضی جاها خاک زير پا نرم بود و مدام ليز ميخوردم. ولی راه خيلی سخت بود و من ميرفتم. بعدش به يه ساختمون رسيدم که ارتفاع پله هاش نيم متر بود. خيلی سخت ميشد ازشون بالا رفت. (خدا رحم کنه. اين چندمين باره که دارم اين خوابو ميبينم. ترس از ارتفاع هم ندارم که هيچ. خوشم هم مياد. ولی اين راههای سخت.......)

صبح که از خواب بيدار شدم، خسته بودم. راستی آخر پله ها هم چيزی نبود.


 
comment نظرات ()