از کيميای مهر تو

 
Unbreak My Heart
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

۱- راستش نمیدونم کدوممون دروغگوتر هستیم؟

 تو که همینطوری نشستی و داری داستان می‌بافی و خودت رو چیزی نشون میدی که نیستی و میخوای با این کارت منو تحت تاثیر قرار بدی که جدی بگیرمت و ته دلت هم به ریش نداشته من میخندی که خوب گذاشتمش سرکار ؟

یا من که در نهایت ادب و تواضع حرفات رو گوش میدم و کاری میکنم که فکر کنی واقعاْ مهم هستی در حالیکه هیچکدوم از حرفهات رو باور نکردم و فکر میکنم تنها چیزی که هستی اینه که یه خالی‌بندی و حتی نه یه خالی‌بند خوب، یه خالی‌بند دست دهم،‌ که دستش از همون اول رو شده؟

گاهی فکر میکنم من باید دروغگوتر باشم. اما حقیقتش اینه که نه حوصله بحث با کسی رو دارم،‌ نه میخوام خودم رو اثبات کنم. ترجیح میدم که باور کنی من یه خر واقعیم و این بهم یه برتری حال به هم‌زن میده!

۲- همیشه بخشودن از روی ضعفه یا از روی قدرت؟ من همیشه بخشودم- گاهی فکر میکنم اینکار بیشتر از اینکه از روی قدرت باشه از روی ترسه. البته الان سعی میکنم خیلی آگاهانه ببخشم و این از روی قدرته مطمئناْ. شاید کمی هم غرور پشت سرش باشه.

(این بخشودن خیلی ادبی شد. ولی فکر کنم درست باشه!)

۳- ساعت حدود یک بعد از نصفه شبه. خیلی خسته‌ام از نظر جسمی. خستگی جسمی گاهی رضایت بخشه. امروز اما دوباره یه فرصت دیگه رو از دست دادم. نمیدونم چرا در مصاحبه‌های کاری اینقدر خراب میکنم. بعد از مصاحبه هم دقیقاْ میدونم که خراب کردم اما نمیفهمم کجای کار ایراد داره. فکر کنم اگه کمی استرس داشته باشم جواب بهتری بگیرم. مثل امتحانهای دوره دبیرستان: اونایی که استرس داشتم همیشه نتیجه بهتری میگرفتم. 

* اصلاْ وقت خوبی برای این خبر «نگرفتن کار» نبود. این هفته رو خیلی با امیدواری طی کردم. البته این خبر ناراحتم کرده اما زهی خیال باطل که کاری چنین پیش پا افتاده بتونه جلو پرواز منو بگیره.

۴- آدمها همیشه اعجاب منو برمی‌انگیزند. فکر میکنم انسان موجود عجیبیه. کوچکترین اختراعات رو که میبینم از خودم میپرسم که این فکر چطور به ذهن مخترعش رسیده؟ از آتش بگیرین تا استخراج نفت و رفتن به فضا! اما از همه بیشتر نوشتن منو مبهوت میکنه. وقتی کلماتی رو میخونی که تهِ تهِ دلت رو قلقلک میده. همیشه با خودم فکر میکنم که این فکر چطور به ذهن این نویسنده یا شاعر رسیده.

* خیلی چیزها توی زندگی من هستند که درباره‌شون مطمئن نیستم و فقط یک چیز هست که درباره‌اش مطمئن هستم: خیلی دوست داشتم یه نویسنده خوب میشدم. حیف که ذوقش رو ندارم و پشتکارش رو. اندیشه قوی و تخیل و پشتکار خیلی مهم هستند و من از همه این موراد بی‌بهره.

اعتراف میکنم جسارتش رو هم ندارم.

۵- برای آینده هدف دارم. برای آینده برنامه دارم. موفق میشم بدون شک. امایی نیست، اگر و شایدی نیست. تسلیم نمیشم. زندگی کوتاهتر و مسخره تر از اینه که از ترس فردای کوتاهش امروز کوتاهمون رو خراب کنیم. ترسیدن برای انسان که زندگیش به یک نفس بنده و در کسری از ثانیه میتونه نیست بشه مسخره است. اگر همه راه رو اشتباه هم رفته باشی و اگر هزار بار سرت به سنگ بخوره باز حداقل میدونی که یه راهی هست که اشتباهه. مهم اینه که به زندگی خودت و دیگرون یه نگاهی بندازی، به راههایی که رفتن و نرفتن و تصمیم خودت رو بگیری. آدمهای باهوش چنین میکنند.

۶- خیلی پراکنده نوشتم. ببخشایید! به بزرگی خودتون.


 
comment نظرات ()