از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

مامان من همه زندگیش رو وقف بچه‌هاش کرده . بابای من هم همه زندگیش رو وقف ماها کرده. از وقتی که یادمه هیچوقت دوتایی مسافرت یا رستوران نرفتن. هیچ وقت وقتی برای خودشون نذاشتن. من نمیتونم مثل اونها باشم.

مامان و بابا هر دو کار میکردن. مامان گاهی دو شیفت هم مدرسه بود و بابا هم همیشه سرکار. اما ما هیچ وقت فکر نکردیم تنها هستیم. هیچ وقت ناهارمون دیر نشد. هیچ وقت خواب نموندیم. نمیدونم چطور اما همیشه برای ما وقت بود. هر وقت که میخواستیم،‌ هر اندازه عشقی که میخواستیم برامون آماده بود. همیشه برای ما حوصله به اندازه کافی بود. من نمیتونم مثل اونها باشم. من خیلی وقتها برای خودم هم حوصله و وقت ندارم.

 بابا و مامان معتقدن که به اونا بدون ما خوش نمیگذره. اونها همه جوونی، عشق و زندگیشون رو فدای این کردند که ما رشد کنیم، قد بگیریم و بزرگ بشیم. حالا هر دوی ما- قد کشیده و بزرگ شده- هنوز هم مهمترین دغدغه اون دو موجود نازنین هستیم و البته همسرانمون و بچه هامون. با خوشبختی ما خوشبخت هستن و از شادی ما شاد. من نمیتونم مثل اونها باشم. من همه زندگیم با خودخواهی زیاده از حدی حول محور خودم میچرخه.

من نمیتونم مثل پدر و مادرم باشم. نه توانش رو دارم و نه عشقش رو. اونها پدر و مادر نمونه و کاملی بودن. من مثل اونها نیستم. نه کامل هستم و نه نمونه. نمیتونم مادر خوبی بشم. فکر نمیکنم بتونم.

روزها مثل باد میگذرن. میدونم. پیر میشم و اخمو و غرغرو و دلم برای همه بچه‌ها پر میکشه میدونم. اما بذار حرفش رو الان نزنیم. برای آینده همیشه میشه برنامه ریخت. بذار فردا راجع بهش فکر کنیم. من فقط میتونم با بچه‌ها مثل بچه‌ها بچگی کنم. بدوم و قاه‌قاه بخندم و این برای مادر بودن کافی نیست اصلاْ. بذار بعداْ حرفش رو میزنیم. یه روزی بعداْ ولی نه حالا.


 
comment نظرات ()