از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

خوب مطلب جدیدی برای نوشتن ندارم. یه نوشته راجع به ایران هم نوشته بودم. دیدم مردم به قدر کافی توی ایران درگیری دارن و بهتره که من که از دور دستی بر آتش دارم دیگه بدترش نکنم،‌ این بود که پاکش کردم. خبر هم البته توی این دنیا تا بخوای فراوونه. از حادثه دانشگاه ویرجینیا و استاد یهودیی که اشک من رو با فداکاریش در آورد تا پیروزی تیم هاکی ونکوور «کانوک» و رفتن به دور بعد. ولی اینا هم چنگی به دل نمیزنه.

«نوشته بودی زندگی چنگی به دل نمیزنه    عشق به دادت برسه یه قلب عاشق بسّته»

امروز داشتم مطلب آقای ققنوس درباره آثار تحریم ایران رو میخوندم. قسمتی که راجع به اعتبارات اسنادی توضیح میداد من رو یک سر برد به یکسال قبل و کاری که داشتم. چقدر دلم برای سر و کله زدن با این اوراق تنگ شده. با خودم فکر کردم یعنی گاه‌گداری آقای دکتر «ف» یادی میکنه از من که جای خانم «الف» خالی. و آیا به خودش میگه که کاش هنوز هم من کارمندش بودم؟! (خوب باور کنید یا نه،‌ من واقعاْ توی کارم نمونه بودم). آیا آقای مدیر دایره ارز بانک صادرات وقتی با جانشین من صحبت میکنه با خودش میگه یادش بخیر خانم فلانی چقدر کارش دقیق بود! «یاد ایامی...»

در همین افکار غوطه‌ور بودم که آقای همسر وارد شد از در و تلفن رو داد دستم که آقای دکتر «ف» میخواد باهات حرف بزنه. کلی با مدیر سابقمون صحبت کردیم و مدیرمون برگشت گفت که خانم «الف» جای شما خیلی تو شرکت خالیه. خوب مثل اینکه حالا قدر منو میدونن!!!!!!

در حاشیه بگم که این مدیر ما از اون خسیسهای روزگاره. امروز که تلفن کرد، با هم خوش و بش که کردیم،‌ بهم گفت این تلفن من یک طرفه است اگه میشه شما شماره منو بگیرین. من ساده هم خیال کردم که داره از هتل زنگ میزنه و شماره داخلیه و نمیخواد که هزینه‌اش زیاد بشه. بعد که قطع کردم دیدم ای دل غافل شماره موبایل تورنتو دارم. فکر کن با این ثروتی که این آقا داره دلش نیومد که هزینه مکالمه رو بده و من مجبور شدم که شماره‌اش رو بگیرم که از نظر مالی یک-بیستم این آقا درآمد ندارم. واقعْا که بعضی چیزها ذاتیه. البته آقای همسر شدیداْ معتقد هستن که این آقای دکتر همین زرنگ بازیا رو درآورده که الان این همه ثروت داره! بگذریم. فقط خواستم بگم که دلم برای نوع کار تنگ شده اما یاد اذیت و آزارهایی که در دو سال و نیم کاری توی شرکت متحمل شدم:‌از تلفنهای بیموقع کاری ساعت ۱۲:۳۰ شب یا ۶ صبح، از غرغرها و خاصه فرمایشهای دکتر،‌ از استرس کاری و حقوقی که بخاطر زن بودنم برابر تحصیلدار مردی بود که زیر دستم کار میکرد خدا رو یک میلیون/ نه یک میلیارد/ نه به اندازه یک صفرم شکر میکنم که من رو نجات داد.

بهار ونکوور خیلی قشنگ‌تر از اونیه که تصورش رو میکردم. هر جا که میرم با خودم میگم که کاش دوربین آورده بودم و عکس میگرفتم. انگار که میخوام این بهار رو نگه دارم و نذارم که بره - با دو تا دست، محکم - اما خوب امیدوارم سالهای بعدی باشه و امیدوارم که کسانی که همه خانواده‌ام /همه حتی فامیلای دست دهم، هم کنارم باشم در بهار آینده. (آرزو کردن که عیب نیست هست؟!)

گفتم که هیچی برای نوشتن ندارم. تازگیا دارم خودشکافی میکنم و چیزی جز چیزای بد بیرون نمیاد.


 
comment نظرات ()