از کيميای مهر تو

 
خاطرات يک بورژوا
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦
 

امروز هم بالاخره به انتها رسید. یک روز شنبه بلند،‌ کشدار و حسابی ‌آفتابی.

۱- اول از همه رفتیم یک جلسه آشنایی با دوره‌ای به نام Landmark forum که مازیار عزیز دعوت کرده بود. جلسه جالبی بود. افراد مختلف با زندگی‌های مختلف درباره زندگیشون،‌ کسانی که به نوعی منشاء الهام براشون بودند و درسها و تاثیراتی که گذروندن این دوره در اونها داشته صحبت میکردند. برای ثبت‌نام کمی تردید دارم به دو علت: زمان و هزینه.

*‌ یکی از نکاتی که برگزار کننده جلسه عنوان کرد و خیلی جالب بود این بود که افراد کارهاشون رو بر اساس اهمیت انجام نمیدند بلکه براساس فوریت انجام میدند. یعنی ما خیلی کارها رو که برای ما تاثیر مهمتری داره عقب میندازیم تا کارهای فوری‌تر رو انجام بدیم. بدیهیه ولی تابحال بهش فکر نکرده بودم.

* با یک دختر دوست داشتنی به اسم اپریل آشنا شدم. خیلی بامزه بود و همه چیز براش         "That is so Cool" بود. حتی اینکه ما از ایران اومدیم رو با این کلمه توصیف کرد. ساکن ویکتوریا است. قرار شد براش یه سری لینک راجع به ایران بفرستم و شاید اگه رفتم ویکتوریا یه سر بهش بزنم.

*‌ آقای همسر خیلی امروز حامی من بود. در جلسه نشست و همراهی کرد با اینکه میدونم اصولاْ‌ با این نوع برنامه‌ها "حال" نمیکنه اما کنارم بود و این برام خیلی ارزشمنده.

۲- بعد هم رفتیم استنلی پارک. توی نور آفتاب ونکوور یه جور دیگه است. انگار که خدا همه خوشبختی‌های عالم رو نور کرده و پاشیده رو سر مردم. کمی پیاده‌روی کردیم و البته باد کمی تند بود و زود برگشتیم توی ماشین.

۳- امروز تصمیم گرفتم از شر دراور و کمدی که صاحبخونه بهمون روی خونه داده بود و مال عهد عتیقه خلاص بشم. بنابراین رفتیم IKEA. راستش اصلاْ از خرید از آیکیا خوشم نمیاد و فکر میکنم بنجلترین جنسهای عالم رو داره. ولی نمیخواستم که خرج اضافی برای یک کمد موقت بکنم. یک ترکیب کمد و دراور خریداری شد به قیمت شلوارلیی که تو پامه. خنده‌داره ولی حقیقت داره. ناهار رو هم مهمون آیکیا بودیم. ماهی سمونش ای بدک نیست.

۴- برگشتیم خونه دوش گرفتیم و راه افتادیم وست‌ونکوور. عیددیدنی خان‌‌دایی بزرگوار. شب خوبی در کنار دایی عزیزم داشتم. با هم هاکی تماشا کردیم. گپ زدیم. شام خوشمزه‌ای هم خانم دایی عزیز تدارک دیده بودن. کمی نصایح مشفقانه اندراحوالات مفید بودن شنیدیم. خان دایی بزرگوار اعتقاد دارن که هر چقدر بیشتر پول دربیاری مفیدتری یا یه همچین چیزی. البته دیدگاه سرمایه‌داری ایشون قابل تقدیر و تحسینه. کاش در ایران هم اینطور دیدی نسبت به سرمایه‌داری وجود داشت. در ایران گمان میشه که هر سرمایه‌داری یا خودش دزده یا پدرش دزد بوده!

* در بین راه آقای همسر با دیدن یک سری حوری بهشتی که با آفتابی شدن هوا تقریباْ‌ لخت میگردن میگه «باز هم تابستون شد و اینا ... و ... انداختن بیرون» بهش میگم «واقعاْ‌ که چشمات رو بنداز پایین. چشم چرونی اصلاْ کار خوبی نیست بخصوص اینکه همسر آدم کنار دستش نشسته باشه» در جواب میگه «‌چشم چرونی کار بدی نیست که» منهم بهش میگم«پس ایرادی نداره که اگه من هم چشم چرونی کنم دیگه» خلاصه اینکه اجازه چشم چرونی دارم الان. ای پسران خوش‌تیپ ونکووری بیاید که من شما را بچرانم!

*  وقتی رسیدیم دم در خان‌دایی مواجه شدیم با یک مرسدس بنز CLS550. به آقای همسر گفتم فکر کنم غیر از ما مهمونهای دیگه‌ای هم دارن. و آخ جون من صاحب این بنز رو نگاه میکنم حسابی. چون اصولاْ هر کی پشت این ماشین بشینه خوش‌تیپ هم میشه. آقای همسر هم درجا پوزم رو زد که ممکنه صاحب این ماشین یه خانوم باشه. کاشف به عمل اومد که مهمونی در کار نیست و خان‌دایی ماشینشون رو به تازگی عوض کردن.

* خان دایی هوای من رو طور دیگه‌ای داره‌ها. امروز بعد از اینکه به آقای همسر مشروب تعارف کرد و مطمئن شد که ایشون دیگه به خاطر رانندگی کردن مشروب نمیخوره به من گفت که برای تو یه مشروب حسابی کنار گذاشتم.انصافاْ‌ هم مشروب خوش خوراکی داد که باحال بود و خیلی بهم چسبید. بخصوص که لوسم هم کرده بودند.

* خانم دایی میگه «شما باید به ما بیشتر سر بزنید. چطور بگم مثل خونه مامانتون» یه حس عجیبی بهم دست داد. یه حس مزه دادن و دلتنگی. چند وقته که ازشون دورم؟! یعنی زمین از اون تاریخ تا حالا دور خودش چرخیده؟! چندهزار بار؟!

* خونه مثل میدون جنگ میمونه. فردا کلاس دارم و آقای همسر مشغول غرزدن در باب تمیزی خونه، کلاس فردا،‌ برپایی کمد تازه خریداری شده و اینکه الان چه وقت وبلاگ‌نویسیه کرده!

تا بعد.

آها یادم رفت بگم که اگه این پست خیلی« نوکیسه‌ای» شد ببخشید. خواستم ادای وبلاگ .... و ... رو دربیارم. البته عادت وبلاگ ... و ... اینه که قیمتها رو هم مینویسن. خوب دیگه من خودم رو بکشم نمیتونم اینکار رو بکنم.


 
comment نظرات ()