از کيميای مهر تو

 
بايو پولار
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
 

* زندگی ساده‌ است. بیایید که دوستش داشته باشیم برای هر چیز که هست و برای همان چیزی که هست. برای لحظه‌هایی که شاد هستیم،‌ برای لحظه‌هایی که غمیگنیم. آخر میدانید زندگی همینطور است گاهی شاد گاهی غمیگین.

*‌ زندگی ساده است. بیایید که دوستش داشته باشیم برای همان چیزی که هست و برای هرچیزی که هست. بیایید آسانی‌هایش را نفس بکشیم و سطح زبر سختیهایش را لمس کنیم. آخر زندگی همین است. گاهی سخت و گاهی آسان.

* خیلی دلگیر بودم امروز. بدون هیچ دلیلی برای دلگیر بودن. بهار اومده بود. همه جا شاد بود و من اما دلگیر بودم. دوباره «این زندگی لعنتی» اومده بود توی ذهنم. وول میخورد مثل یه کرم. میچرخید هی « این زندگی لعنتی- این زندگی لعنتی- این زندگی لعنتی». نمیدونستم که از کجا اومد نمیدونستم که چرا اونجاست فقط میدونستم که هست و هی تکرار میشه. زیر بارون قدم هم که زدم خوب نشد. غذا که درست کردم بدتر شد. فکر کردم چقدر از آشپزی کردن بیزارم. فکر کردم چقدر از این زندگی بیزارم. توی شرکت که کار کردم - خوب کار کردم - و حالم خوب شد به همین راحتی.

*هی کرم کوچولو میدونم که هنوز یه گوشه‌ای قایم شدی و منتظری که بیای بیرون هر وقت که بتونی و هی حرفات رو تکرار کنی. باور نکن که میخوام بکشمت. آخه میدونی من زندگی رو همینطوری دوست دارم. با وجود یه کرم کوچولو منفی!


 
comment نظرات ()