از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥
 

خونه مامان‌جون یه زیرزمین داشت که برعکس خیلی از زیرزمینهای دنیا ترسناک نبود. کافی بود که چهار پله میرفتی پایین و در کرم رنگ رو باز میکردی. جلوی روت سه تا کمد آهنی سبز میشد. نگاشون که میکردی کمدهای تیره و عبوسی بودن.  خوشگلی خاصی هم نداشتن. بیشتر میشه گفت شبیه کمدهای بایگانی ادارات بودن. ما بچه‌ها اما عاشق این کمدهای تیره و بلند بودیم. میتونسیم دستگیره فلزی رو بچرخونیم و در که باز میشد یه دنیا جلو رومون بود از کتاب و مجله. تاریخ تمدن ویل دورانت،‌ دون کیشوت،‌ دده قور قود (اگه اسمش رو درست نوشته باشم.)و ..و ...  مجله‌هایی متعلق به سالها قبل که آقا جون داده بود هر سال رو صحافی کرده بودند. خواندنیها و یغما. کتابهایی به فرانسه که ما ازشون سر در نمیاوردیم و سالنامه‌های مختلف.

خیلی از کتابها و مجلات کهنه شده بودند. نگاشون میکردی و میتونستی تصور کنی که آقاجون رو که نشسته و کتاب میخونه یا میتونستی تصور کنی که دایی بزرگه یا مامانت یا یکی از خاله‌ها رو که لم دادن و دارن مزمزه میکنن داستانها رو و کشف میکنن زندگی رو.

نگاشون میکردی، ورقشون میزدی و خودت کشف میکردی زندگی رو و مزمزه میکردی داستانهارو. با ژوزف بالسامو انقلاب میکردی،‌ از زن سی ساله هیچی درک نمیکردی،‌ با سینوهه مومیایی یاد میگرفتی، چگونه فولاد آبدیده شد رو میخوندی و فکر میکردی که کمونیستی،‌ با همسایه‌ها عاشق میشدی،‌ میخوندی و میخوندی و توی اون زیرزمین کوچیک دنیا رو میشناختی.

همه چیز تو اون سه تا کمد خلاصه میشد که روزها و شبهای زیادی از کودکی و نوجوانی تورو پر کرده. توی اون سه تا کمدی که نمیدونی حتی الان کجاست.

سالهاست که گم شدی در بزرگ شدن و یادت رفته اون زیرزمین،‌ کتابهاش و مامانجونت.

پ-ن۱:مامان میگفت که کتابخونه خیلی بزرگتر از سه تا کمد بوده. اوایل انقلاب پاسدارها میریزن و بیشترش رو میسوزونن. فقط این سه تا رو میتونن نجات بدن از سوختن.

پ-ن۲: مامانجون یه سری زیرانداز داشت که همیشه تو زیرزمین دم دست بود. تابستونهای گرم توی خنکای زیرزمین دراز کشیدن و کتاب خوندن لذتیه که از یادم نمیره.

پ-ن۳: دلم برای مزه آش مامانجون تنگ شده -زیاد-.


 
comment نظرات ()