از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
 

همیشه آخر شب تصمیمهای مهم میگیرم که از فردا صبح ال میکنم و بل میکنم. از نگرانی و هیجان همه تصمیماتی که برای صبح اتخاذ کردم،‌ هی تو رختخواب غلت میخورم و بیخواب میشم تا اینکه ساعت دو سه صبح دیگه خستگی منو از پا میندازه.

صبح انگار که کتک خورده باشم از خواب بیدار میشم. هیچ نشانی از شور دیشب ندارم. همه تصمیمات به باد فراموشی سپرده میشه. ترس و تردید توی وجودم رخنه میکنه. شک میکنم، فراموش میکنم، ندیده میگیرم

و باز هم یه شب دیگه و بازهم یه روز دیگه.

اینا رو نوشتم که بگم:

۱- نباید بترسم. بدترین چیزی که ممکنه اتفاق بیفته خیلی هم بد نیست.

۲- فردا حتماْ‌ به خانم تیمر تلفن کنم و برای کار  چند جای دیگه درخواست بدم. با این شرکت نامزد نکردم که تا ابد بخوام توش بمونم!

۳- هی- یادم نره که باید تلاش کرد.

۴- امروز یاد سالهای اولی که دنبال کار میگشتم افتادم. تو وطن خودم،‌ زبانی که بهش تسلط داشتم و چقدر بدبختی کشیدم تا بعد از ۴ سال یه کار میشه گفت درست و حسابی گیرم اومد. حالا اینجا که مردم غریبه هستن و زبان الکن، شروع خوبی داشتم. باید شکرگزار باشم و تلاش کنم. میدونم که فردا روز بهتریه.

۵- نیچه میگه: هر آنچه مرا نکشد قویترم خواهد ساخت. به این جمله ایمان دارم.


 
comment نظرات ()