از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
 

 «قوقولی قوقو - قد قد قد قدا! قد قد قد قدا قوقولی قو»دنبال صدا میگردم. هر لحظه بلند تر میشه «قد قد قد قدا» کیف اول، نه اینجا نیست. کیف دوم و بالاخره خاموش میشه. پرده رو کنار میزنم. یه روز اخموی بارونی بهم سلام میکنه- مه آلود و تیره- و خمیازه بدنبالش. ساعت هشت و نیمه. ‌آقای همسر رفته سر کلاس. کاش بشه دوباره بخوابم. خمیازه میکشم و کامپیوتر رو چاق! میکنم. یک ساعتی وبلاگ میخونم  که یه اعتیاد دائمی شده حالا-کاش بشه کنارش بذارم. صبحانه رو که میخورم هنوز هوا کسل،‌ مه گرفته و بارونیه - چه روز تیره‌ای- کاش بشه که بازم بخوابم.

پرده همه اتاقها رو کنار میزنم تا یه رمق نوری که نشونه روز بودن این روزه بتابه تو خونه و شروع میکنم به تمیزکاری-   نه رادیو روشنه و نه موزیک و فقط صدای سکوته و بوی مواد شوینده و لغزیدن آب روی تن ظرفها و صدای جاروبرقی درحال خرت خورت کردن و ... و نه هیچ صدای دیگه‌ای. *یادم باشه وقت خونه خریدن که حمومهای شیشه‌ای برای قشنگی خوبن اما تمیز کردنشون بعد از هربار دوش گرفتن کشنده‌است.

لوبیاها پاک میشن برای لوبیا پلویی که به آقای همسر قولش رو دادم. باید مال هم برم برای چک آپی که موعدش امروزه و زود برگردم. بعد از مدتها سوار اتوبوس میشم. هوا خیسه ولی چتر که میگیری به نظر نمیاد بارونی روش باشه. اینقدر که ذره‌های بارون کوچیک هستن. اتوبوس یه ایستگاه نگه میداره تا کسی سوار یا پیاده بشه. از پنجره خونه روبرویی دو تا چشم نگاهم میکنند - با خواب آلودگی- یه سگه - یک سگ خیلی بزرگ-  فکرکردم که چقدر حوصله‌اش سر رفته و فکر کردم که سگه هم امروز که بیرون رو نگاه کرده و با خودش گفته عجب روز عبوسی. بهش لبخند زدم و با خودم فکر کردم که سگه تو ذهنش الان یه داستان مینویسه که دختری که توی اتوبوس بود به من لبخند زد. فکر کردم که توی این دنیا چند تا کار باحال باشه یکیش هم اینه که آدم «داگ ویسپرر» باشه!

مغازه‌ها رو رد میکنم. همه جا چقدر  شلوغه. روزای تعطیل بارونی همه ملت تو مال هستن.با خودم  در جنگم که یه راست برو کارت رو بکن و چیزایی که لازم داری بخر و برگرد. اعصابم همیشه اینطور مواقع خرد وخاکشیر میشه. نه میتونم خرید کنم و نه میتونم خرید نکنم. -مدام در جنگ/ جدل انسان مصرفی-. تصمیم میگیرم برم استارباکس یه کاپوچینو بخرم هر چند که قهوه تو این روزها برای من مضطرب بده. مغزم دلایل رو ردیف میکنه که نباید بخرم اما دلم میگه برو بخر و بخور. برو تو استحقاق یه کاپوچینو خوب رو داری- چه زندگیی این که آدم برای یه نوشیدنی ساده هم اینقدر با خودش بجنگه- دست آخر میرم سمت ایستگاه ترن هوایی. تو چند تا ایستگاه توقفهای طولانی داریم و من هر لحظه عصبی تر هستم میدونم که اتوبوس ساعت سه رو از دست میدم.- کاش لااقل کاپوچینو رو خریده بودم- 

اتوبوس ساعت سه و ربع شلوغه. یه خانوم که فیلیپینی به نظر میاد با دو تا پسر بچه وارد میشن. بچه‌ها بور هستن. حتماْ پرستارشونه. کوچکتره که پنج یا شش ساله به نظر میاد قیافه خسته‌ای داره. به پیرزنی که صندلی کناریش نشسته نگاه میکنه و انگار که ترسیده باشه هی خودش رو نزدیک میکنه به پرستاره. بعد از نگاه کردن منصرف میشه و سرش رو تکیه میده به بازوی بیبی سیتر. داره خوابش میبره. به بیبی سیتره نگاه میکنم که حواسش انگار یه جای دیگه‌است. فکر میکنم من اگه بیبی سیتر بودم الان دستم رو باز میکردم و حلقه میکردم دور پسره تا خوابش ببره. اشکم میگیره و به بیرون خیره میشم. وقتی برمیگردونم رومو میبینم که بیبی سیتره دستش رو انداخته دور پسره. همه غصه‌ها و اعصاب‌خردیهام انگار آب میشن. انگار که دنیا قشنگ میشه. انگار آسمون لبخند میزنه.

غذا درست میکنم. آقای همسر میاد. بهش میگم دلم برات تنگ شده بود و بغلش میکنم. گرمای تنش رو دوست دارم. بودنش رو دوست دارم. خاله خانوم هم زنگ میزنه که بریم یه فست فود  ایرانی تو نورث ونکوور. بهش میگم که من غذا درست کردم و بیاد پیش ما. از سیاست حرف نمیزنیم. از اوضاع ایران حرف نمیزنیم. با هم فیلم نگاه میکنیم. خاله خانوم که میره من میمونم و یه روز تعطیل که تموم شده. باید زندگیم رو گاهی مرور کنم. انگار که هیچ کاری نکرده باشم اما یک کاری کردم: یه خونه گرم و تمیز دارم که توش میتونم عاشقانه‌هامو قسمت کنم حتی اگه اون عاشقانه یه لوبیا‌پلو با ته دیگ مخصوص باشه!


 
comment نظرات ()