از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
 

امروز سرشار بود از کار، ورزش و دلتنگي. دلم اونقد برای مامان تنگ شده بود که گريه کردم. بی معنی نيست که آدم حتی در ۳۰ سالگی هم دلش واسه شنيدن صدای مادرش، ديدين صورتش و در آغوش گرفتنش تنگ ميشه.

فکر کنم ميخوام يه نظمی به زندگيم بدم. هر شب باخودم عهد ميکنم که امشب ساعت ۱۱ ميخوابم ولی نميشه. تا ميجنبم ميشه ۱۲. اه اگه اين تلويزيون نبود! من خيلی دوست دارم از صحنه زندگيم محوش کنم. اونوقت روزی حداقل ۲ ساعت آزاد دارم که ميشه در هفته ۱۴ ساعت و در ماه ۵۶ ساعت و خدای من چه چيزها که نميشه آدم در ۵۶ ساعت ياد بگيره. راستی که ما قدر زندگيمون رو خيلی کم ميدونيم نه؟

دارم ۳۰ ساله ميشم. هنوز به هيچ حا نرسيدم. به جاهايی که رسيدم بد نيست ولی بايد بهتر باشه. آی يعنی اگه يه روز بخوام بچه داشته باشم مادر خوبی خواهم شد؟ فکر نميکنم. من هنوز هم در اشتباه هستم. ديشب قبل از خواب فقط با خودم زمزمه کردم: خدايا ببخش. خدايا ببخش..........

راستی من کی ميخوام آدم بشم؟

 


 
comment نظرات ()