از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
 

خیلی بده که دلت گرفته باشه و ندونی چرا. خیلی بده که دلت گرفته باشه و ندونی چرا و نتونی حتی گریه کنی. خیلی بده که نه بدونی چرا دلت گرفته و نه بتونی گریه کنی و نه بتونی بنویسی. روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتم پر از آرامش و حتی شاد هم بودم ولی دلم گرفته بود. این از اون موقعیتهاییه که شرح دادنش احتیاج به زمان داره. من فقط یک ربع وقت دارم بنویسم و بعد باید برم سراغ درسام. چیزایی هست که میدونم میرسم و میدونم که فقط و فقط زمان میخواد. اما کو صبر. به قول حافظ: آری شود ولیک به خون جگر شود.

دلم بچه میخواد. فکر کنم بتونم ساعت‌ها دراز بکشم و یه بچه‌رو توی خواب نگاه کنم. توی تبلیغ خمیردندان کولگز نشون میده مادره نوزادش رو میبوسه و نمیدونین چه لذت نابی توی قیافه بچه دیده میشه. انگاری که غیرمنتظره است و برای اولین باره و برای هزارمین بار. (ربط خمیردندون به بچه هم اینه که مادره میگه من باید دندونهای سفید و دهان خوشبویی داشته باشم چون با آدمهای مهمی سر و کار دارم.) یه قسمت وجودم دلش میخواد یه خونه بزرگ و نورگیر و چهارتا بچه و زندگی ساده یه زن. زنی که دغدغه زندگیش بچه‌ها هستن و تمیزی خونه. اما طرف دیگه همیشه زورش میچربه. طرفی که میخواد از من یه پروفشنال بسازه. تعادل مهمه-خیلی-. فکر کنم یه روزی شاید چند سال بعد یکی دوتا از بچه‌ها رو داشته باشم. دلم میخواد دختر باشن. براشون هم عروسک نمیخرم یا آشپزخونه عروسکی. براشون ست دزدهای دریایی میخرم و دایناسور. البته شاید هم خودشون باربی دوست داشته باشن کی میدونه! بچه داشتن مستلزم یه سری چیزای دیگه‌ست. احمقانه است ولی لباس بچه باید خیلی شیک باشه. از آدمایی که به بچه‌ها لباس بزرگ و زشت میپوشونن به این بهانه که دو روز دیگه کوچیک میشه یا پاره میشه متنفرم. میرسیم به مادیات: باید پولدار بود به حد کافی- و یه خونه داشت با باغچه و و قبل از اون باید یه پروفشنال شد. و قبل‌تر از همه اونا باید یه کَمَکی دانایی داشت. یه بینش. یه ثبات. احمقانه‌است. این چیزیه که آدم باید قبل از سی سالگی بهش برسه. خیلی مسخره است که دارم سی ساله میشم و هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم. یه زن سی ساله باید پخته شده باشه نه؟ پس من چرا هنوز اینقدر خام هستم و اینقدر چیز هست که توی این دنیا نمیدونم. یک دقیقه هم از ۹ گذشت. یعنی وقتم تموم شده. یه سوالی هست که خیلی اذیتم میکنه این روزا. مامان سی سالگی چه حسی داشته. این از اون سوالهاست که نمیشه پشت تلفن پرسید و حتی رو در رو. چه زندگی گندیه که نمیشه جواب ساده‌ترین سوالها رو هم پرسید. باید پخته میبودم نه؟ پس چرا هنوز اینقدر خام هستم؟!

زندگی گندیه خلاصه این روزها!

اینم عکس دریاچه کوچیکی که نزدیک خونه ماست و البته خیلی نزدیکتر به محل کار من. در واقع باید فقط رفت اونور خیابون تا وارد پارک شد. روزای آفتابی دلم میخواد عوض رفتن سرکار برم اینجا.


 
comment نظرات ()