از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٤
 

میدونی من همیشه تو این فکر بودم که بالاخره یه روزی حال تورو جا بیارم. آخه تو همش سر راه من بودی. هرجا میرفتم تو زودتر از من رسیده بودی و جا خوش کرده بودی. هرکاری میخواستم شروع کنم میدیدم تو تمومش کردی. حتی فکر هم که میکردم تو چشات می دیدم که داری به تمسخر نگاه میکنی. اصلاً ملاحظه هم که حالیت نبود که قبل از من بشینی، به پام بلند شی. اینقدر اظهار نظر نکنی. ناسلامتی ازت بزرگتر بودم خیلی. نبودم؟ ولی تو که این چیزا حالیت نبود. همه جا قبل از من جا خوش می کردی، قبل از من اظها نظر میکردی و عزیز دردونه ی همه بودی. فکر هم میکردی که خیلی باحال و خوش قیافه ای با اون چشای سیات که قبرو تو نظر تداعی میکرد.

منم همیشه تو سایه مونده بودم. انگار نه انگار که هستم. انگار نه انگار که حرف میزنم، راه میرمو فکر میکنم. این بود که باید یه جورایی حالت رو میگرفتم تا خیال نکنی که همه خرن و نمیفهمن که چیزی بارت نیست. فک نکنی که آره منم یه گاگولیم مث بقیه.

 

 


 
comment نظرات ()