از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥
 

۱- چند روز قبل خانم مامانم تلفن کرد (ما تقریباْ یه روز در میان با هم صحبت میکنیم). صداش پر بود از بغض و دلتنگی. چیز زیادی نگفت. من هم نمیدونستم چی باید بگم. اصلاْ باید بپرسم که چرا دلتنگه یا نه؟ چیز زیادی نگفتم و خیلی زود تلفن رو قطع کردیم. برای اولین بار بعد از اومدنمون به اینجا تو ذهنم گذشت که چه چیزی در دنیا ارزش اینهمه دوری رو داره و برای اولین بار خواستم به آقای همسر بگم بیا برگردیم.

۲- یکی از خانمهای همکارم نسبتاْْ‌ مسنه. امروز درباره کار با هم صحبت میکردیم و سن بازنشستگی در کانادا و ایران. در ادامه این خانم همکار اشاره کرد که متاسفانه تا بحال به این فکر نبوده که برای روزگار بازنشستگیش پس انداز داشته باشه. در جوابش فکر کردم ما ایرانی ها شاید به علت عدم وجود امنیت اجتماعی همیشه به فکر روزگار مبادا هستیم. به این فکر که کار کنیم که خونه بخریم،‌ کار کنیم که ماشین بخریم و کار کنیم که یه زمینی یا خونه دیگه ای برای مبادا داشته باشیم و باز هم و باز هم برای خودمون و برای بچه هامون.

۳- یکی از چیزهایی که راجع به پدیده مهاجرت دوست دارم تجارب جدیدیه که زندگی سر راهم قرار داده. دیدن آدمهای جدید،‌ آشنا شدن با فرهنگها،‌ ساختن های دوباره،‌ شکست خوردن ها و بلند شدن ها و جنگیدن ها.  گاهی فکر میکنم که دارم میذارم این لحظات زندگیم مثل آب از دستم بریزه و هدر بره. کاش قویتر بودم. کاش برای زندگی کردن همیشه حوصله داشتم.

۴- امروز روز دریافت چک های کاری بود. از مدیرمون تشکر کردم و پشت بندش از ذهنم گذشت که بهش بگم اگه مدیر بزرگ رو دیدی هم ازش تشکر کن. بعد یادم اومد که باید بگم اگه اون رئیس بزرگ بزرگه رو دیدی بهش بگو که خیلی متشکرم. اما شاید اون رئیس بزرگ بزرگه رو کسی به این راحتی نبینه. اما اگه کسی از شما گذارش افتاد بهش بگین که من خیلی خیلی سپاسگزارش هستم!

۵- وقتی همکارام درباره صدام ازم میپرسن نمیدونم که چه جوابی بدم. فقط میگم که مرگ براش خیلی کم بود و خیلی زود. یا شاید باید بگم مرگ برای آدمی مثل اون زیاد هم بود و یا خیلی دیر! از خودم میپرسم چرا نذاشتن به همه جنایاتی که کرده بود رسیدگی بشه و چرا اینقدر با عجله اعدام شد؟  و به خودم جواب میدم که ازش میترسیدن. از زنده بودنش میترسیدند.

خیلی ها نوشتتند که پایان همه دیکتاتورها مرگه اما با دیدن همه آدمهایی که در مرگ صدام عزاداری میکنند دلم پر از وحشت میشه که شاید مرگ پایان یک دیکتاتور نباشه!


 
comment نظرات ()