از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

باز هم یه عصر دلتنگ جمعه. توی یک خونه سوت و کور. بازهم یه تنهایی خود خواسته. وقتی که کسی رو دوست داری و میدونی که دوستت داره. و بازهم دلتنگی عجیب و غریب از اینکه اون کسی که دوستت داره اینقدر بهت بی اعتماده و اینهمه تو رو حقیر میدونه. و بازهم گله از خودت که هیچ کاری نمیکنی. گله از اینکه چرا این خونه رو با همه عشقها و دلتنگیاش ول نمیکنی بری دنبال زندگیت. دنبال یه زندگیی که تنهاییش اینقدر مایوس کننده نباشه.

باز هم یه عصر جمعه و باز هم فکر کردن و فکر کردن. فکر کردن درباره اینکه بمونی و به زندگیت ادامه بدی یا بذاری بری. بذاری و بری و بیخیال همه حرفها و حدیث ها شی. بیخیال این بشی که دیگرون چی میگن و چی فکر میکنن. بیخیال نگاهها و اظهار نظرها بشی.

بازهم ترس، ترس از اینکه تنهایی نتونی از عهده خودت بر بیای. ترس از اینکه اشتباه کرده باشی. بازهم ترس. باز هم نفرت و نفرت عمیقتر و عمیقتر از خودت، ترست و عجز و ناتوانی تحمل ناپذیرت.

بازهم جمعه و هجوم همه دلتنگیای دنیا به ذهنت، به روحت. وقتی کسی رو نداری که باهاش حرف بزنی. هی مینویسی و پاک میکنی. مینویسی و خط میزنی. میخوای از امید و اشتیاق، میخوای از سرزندگی بنویسی ولی آخر سر میبینی که نوشته ات پر از تاریکی و ترسه.‌به خودت قول میدی که خوب میشی. بلند میشی آشپزی میکنی، خونه تمیز میکنی ورزش میکنی ولی درست نمیشه. فکر مثل خوره تو ذهنته و آزارت میده. 

برای رهایی از این فکر دیگه ادامه نده.............


 
comment نظرات ()