از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥
 

ما ۴ نفر بودیم. من و «میم» هم اتاقی بودیم. «سین» هم با «ب» توی اتاق پایینی بودند. پنجره اتاق ما پوشیده شده بود از تاکهای انگور که از بهار جوانه میزدند و تا امتحانات تیر ماه دیگه سبز قشنگشون همه پنجره رو میگرفت. چند سری عکس و شعر داشتیم روی دیوار:

«گریستن خوب نیست،‌ گریستن خوب نیست

مگر بتوان جوری گریست که چشمها هم نفهمند»

و این گریستن ها هزار بار توی هم گره خورده بودند و عکس دکتر شریعتی هم بود که «میم» به دیوار آویزون کرده بود.

« مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو، آ‌یا تو هم مستی؟»

که با یه عکس از اخوان ثالث در کنارش که من چسبونده بودم. و باز هم عکس و باز هم شعر

.

.

.

.

.........

..

پاییز بود. تاک دیگه همه طراوتش از دست رفته بود و فقط ساقه های لخت آویزون شده بودند به نرده های پنجره و «دال» مدتی میشد که رفته بود. سر میز شام نشسته بودیم. من نشسته بودم با غذا بازی میکردم و«ب»هم که همیشه مامان بود روبروی من نشسته بود و چیزی نمیخورد و  «میم» و «سین» هم. سکوت بین ما بود و سایه هایی روی میز.  شنیدم صدای خودم رو که داره آواز میخونه و شنیدم صدای خودم رو که بغض کرده و شنیدم که باز میخونم و هیچ صدای دیگه ای نبود. سکوت بود و سایه بود و چراغ و من بودم و آواز و اشک که میومد یواش یواش. اشک بود و صدا که دیگه بغص بود و همین. دست «میم» دراز شد روی دست من که معطل مونده بود روی میز.

یادم میاد که بعد میز رو جمع کردیم و ظرف ها رو شستیم.


 
comment نظرات ()