از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥
 

شب چقدر سیاهه. آیا تا به حال بهش فکر کردی؟کوچه کوچه های اورکات رو بیدلیل دنبال اسمش گشتی و پیدا نشد. و پیدا شدنش چه فایده ای داشت به جز دیدن شاید یک عکس. تا ببینی که چقدر پیر تر شده یا چقدر شکسته تر یا حتی ببینی با اون آدمی که به یاد داری در ذهنت چقدر فاصله داره؟! غصه ات نمیگیره از این همه غربتی که توی ذهنت ساختی؟ بعد این همه راه اومدی که برگردی و هی فاصله بگیری زمان رو؟ که این سال اینطوری تموم شد و همه پیشگوییهای نوسترآداموس رو هم که جمع میکردی مثل گفته اون پیرزن کور نمیشد که میگفت بوی بارون میدن چشات. زیر بارون گریه کردی فکر کردی چشاش خیسی چشات رو نمیبینه. نگفتی بغض صدات رسوای عالمت میکنه و رسوای عالم شدن مهم که نبود، بود؟ حالا زنده یا مرده؟ چقدر دونستش میتونه مهم باشه. بیا یه سناریو بساز. یه دیدار اتفاقی. یه دیدار اتفاقی در یه جایی از دنیا، هر جا که دلت میخواد. اینطوری شاید شب سیاهت بگذره و شاید بعد صد هزار سال خواب ببینی که اتفاقی دیدیش در یه گوشه دنیا. و میدونی اگه تو زندگی خیلی چیزا ممکن نباشه تو خواب میتونه ممکن بشه..........


 
comment نظرات ()