از کيميای مهر تو

 
کمی مشترک تر
نویسنده : - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
 

دیشب اصلاْ خوب نخوابیدم. سرما خوردگی هم مزید علت شده بود. سرم از شدت درد میترکید و نمیتونستم افکارم رو هم منظم کنم. همه چیز در ذهنم چرخ میخورد. سایت دانشگاه یو بی سی، سریالهای تلویزیونی، احساسهای منفی، تلخی و گیجی و گیجی.

آقای همسر هم این روزها میره سر کار و با اینکه به رو نمیاره حس من اینه که شاید این کار رو زیاد دوست نداشته باشه. آقای همسر گاهی دلش از اینکه مهاجرت کردیم میگیره و همش نگرانه. نگران آینده، نگران از دست دادن فرصت ها، نگران ته کشیدن پس از اندازها. نگران اینکه نتونیم جا بیفتیم. برعکس من که دارم با بیخیالی همه فرصت ها رو از دست میدم. گاهی از خودم میپرسم که آیا بیش از اندازه بهش تکیه کردم؟ گاهی فکر میکنم شاید اگه من در زندگیش نبودم راه دیگه ای رو پیش میگرفت، شاید نمیرفت سراغ کاری که خیلی دوست نداره، شاید خیلی راحتتر و سبکبارتر زندگی میکرد، شاید... 

دلم میخواست میتونستم در زندگی بار بیشتری از مسوولیت ها رو به دوش بکشم. دلم میخواد به آقای همسر بگم که هر چی که برای زندگی خودش بهتره رو انجام بده. بهش بگم نگران من نباشه چون میتونم از عهده خودم بر بیام. دلم میخواد این زندگی رو مشترک تر بکنم.


 
comment نظرات ()