از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
 

اين نوشته اونه. چرا ميذارمش تو وبلاگم نميدونم. غلاطای تایپيش رو هم نگرفتم. بذار همونجور که من خوندم شما هم بخونينش!

سلام

امروز چه روز عجیبی بود ، نمیدونم باید بگم جای تو خالی یا باید بگم چرانبودی .

به هر حال روز بسیار عجیبی بود ، پر از حس های متفاوت گاهی دلم میخواست اینجا باشم گاهی دلم میخواتس هیچ جائی نبودم ، گاهی پراز دلهره بی معنی ، گاهی پر از نشاط مثل یه کودک بی خیال ، گاهی پر از خشم از فرصتهای از دست رفته گاهی پر از امید به روزهای آینده .

امروز روز عجیبی بود .

دلم میخواست خودم باشم خودم باشم با خودم و با بی خیالی هر چه تمامتر چه از سرما چه از زندگی چه از سن و چه از خودم رها باشم ، دلم میخواست باشم روی برفها باشم و خودم رو رها کنم تا پاهام عرجا رفت بگم مرسی .

دلم میخواست روی زمین باشم اما پروازگونه مثل برفها رها باشم از اسم و رنگ .

کاش میشد تا بدونی نیاز های من به وجود تو و باور من به این نیاز خیلی بالاتر از عشق های زمینی و هوسهای هوائیه ، کاش میشد تا بدونی برای لحظه های بیکسی خودم چه نقشه هائی رو با حضور تو بارها طراحی کردم و بارها تعغییرات لازم رو بهش دادم و ای کاش میدونستی تو و حضور تو چقدر حجم بالائی از ذوق رو در من ایجاد میکنه اونقدر زیاد که که در قالب هیچ چیز نمیگنجه حتی ، شعر .

حتما میپرسی خوب چرا من ؟

من هم همین سئوال رو دارم چرا تو ، من خودم آدم ساده ای هستم و تو هم حتما خودت رو مثل هزارارن هزار دیگه میدونی و شاید علت همینه که ما خودمون رو مثا هزاران هزار دیگه میدونیم و از زیبائی بی حد و حصر درون خودمون غافل موندیم ، شاید این همه بیاعتنائی به درون خودمون باعث شده تا همه چیز رو در قالبهای صفر و یک و منطق محض بسنجیم و شاید اشکال ما همینجاست .

امروز از کسی شنیدم که :باید به دلت مراجعه کنی ." چرا ما همیشه میگیم نه ، پوسید این دل از بس که تو سری خورد و وارخورده شد آخر .

دلم میخواد حس کنی ؛ دلم میخواد بوی دریا رو تو دلت حس کنی دلم میخواد شناور بشی روی تمام ابرها و دلم میخواد باورت رو در کنار پنجره ای به منظره بهاری باغ دلت خیره کنی . چرا ؟ چون خیلی تلاش میکنم که بگم من این حس رو دارم و نمیتونم منتقلش کنم ، بیکسی من هم از همین جا شروع شد ، اما تو رو دیدم که با این واژه ها داری زندگی میکنی و با این حس داری نفس میکشی ولی میپرسی کجاست اون وسیله ای که بشه فهمید این همه حس در من چرا و کجاست کسی که بینه این حس ها رو ؟

فقط یک قدم لازمه تا از این منطق بی دل فاطله بگیری ، فقط باور کن . مطمئن هستم که همه چیز بعدا سر جای خودش قرار میگیره مثل حالا مثل دیروز


 
comment نظرات ()