از کيميای مهر تو

 
پری غمگين من
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سالها بود که نديده بودمش. سالها بود که منو نديده بود. يه روزايی تو گذشته اش بودم. يه روزايی تو گذشته ام بود.

يه روزگاری با هم همخونه بوديم. خانواده هم بوديم. دانشگاه بود. درس بود. شيطنت بود. پسرها بودن (!)

خنده ها گاه گداری بود. گريه ها گاه گداری بود. عشق هميشه بود. اتفاق گاه گداری بود. شب بيدار نشستن و گفتن و فال گرفتن بود. غذا درست کردن بود. درد دل کردن بود. روزگاری بود. روزگار خوبی بود. روزگار خوبی بود؟!

خانم سرهنگ بود. همسايه «هميشه بپا» بود. حياط بزرگ بود. تاب بازی کردن و آلبالو خوردن بود. آقای آلزايمر بود که هميشه خدا صداش پخش کوچه بود: « حبّه، حبّه خانم...»

ترس بود وقتی خيابونا رو با پسر هم دانشگاهی طی ميکردی و دست ها يواشکی در هم فرو ميرفتن. تجربه بود وقتی قلبت قد ميکشيد تا اونور پنجره. وقتی خيسی اشک تو رو بهت زده ميکرد.

روزگاری بود. روزگار خوبی بود. روزگار خوبی بود؟!

امروز دوباره ديدمش. همخونه ای قديم رو. هنوز پر بود از عشق قديمی. (قديمی ها ديگه قديمی شدن و بايد گذاشتتشون تو گذشته نه؟) پر بود از تنهايی. کی ميدونه قلبی که بخواد عشق رو در خودش بکشه چقدر تنهاست؟!

اره من پری کوچک غمگينی رو ميشناسم که....

 

 


 
comment نظرات ()