از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٤
 

من هميشه تنهايی را دوست داشتم. ولی احساس ميکنم هميشه فکر کرده ام که تنهايی را دوست دارم. من برای تنها بودن آفريده نشده ام. شايد بيشتر آفريده شده ام تا با مردم باشم. حتی اگر در ميان جمع ساکت نشسته باشم. حتی اگر اين با مردم بودن در اين خلاصه شود که بروم در پارکی بنشينم وبازی بچه ها را تماشا کنم. رفت و آمد خانواده ها را نظاره کنم. امروز در پارک بودم و داشتم از زندگی لذت ميبردم. جدی لذت ميبردم. بچه ای که همراه پدرش ميدويد. حتی يک مکالمه جالب هم درباره رنگ گل شنيدم. گلی که درباره رنگ آن اختلافی بين نارنجی تا ليمويی بود. خنده دار است. بين نارنجی و ليمويی تفاوت اينقدر زياد هست که اشتباه نشود. ولی حتی اين هم لذت بخش بود.از اين به بعد خودم را در خانه حبس نخواهم کرد.


 
comment نظرات ()