از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
 

به پایان آمد این دفتر                    حکایت همچنان باقی‌است


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
 

پریشب:‌ خوابیده بودم و گاهگاهی بیدار میشدم و یادم میومد که مامان و بابا الان توی هواپیما هستن. فکر میکردم کاش راحت بیان. فکر میکردم نکنه جاشون بد باشه. خوشحال بودم که اون‌یکی خاله و پسرش هم هستن کنارشون.

دیروز صبح: ساعت ۶ بیدار شدم. خوابم نمیبرد. خونه رو تمیز کردم. قرار بود بریم پیک‌نیک سالیانه شرکت و بعد هم فرودگاه. ۴٠ دست لباس عوض کردم. لباسی که هم مناسب پیک‌نیک باشه و هم مناسب فرودگاه. همه چیز به تنم تنگ شده. شلوارکی که تا پارسال اندازه بود، امسال به زور بسته میشد. کی اینقدر چاق شدم؟‌! چرا هیچکس بهم هیچی نمیگه که هی به خودت بیا. خودت رو ول نکن اینطوری. به همسر میگم: تو چرا هیچی بهم نمیگی؟!!!! میخنده. فکر میکنم زن و شوهر یه جورایی باید هم رو هل بدن تو بعضی چیزها. ظاهر خوب،‌ کار خوب. پذیرش ١٠٠% خوبه؟‌ نمیدونم. نباید باشه.

دیروز ظهر: خیلی دیر شده.کمی هم خرید داریم. پیک‌نیک شرکت نمیریم. میریم یه ناهاری بیرون میخوریم و بعد هم فرودگاه. خاله هم از اونطرف میاد و دایی هم آخر سر میرسه. مامان و بابا میان و پویا و خاله. باورم نمیشه. هنوز فکر میکنم که خواب میبینم.

شب: نشستیم و حرف میزنیم. باورم شده که هستن. لذت‌بخشه. کاش همیشه اینجا بودن. کاش همیشه اینجا میموندن.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تو اینطوری هستی:‌
نویسنده : - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
 

مثل یه پرده سفید که تو باد تکون میخوره...


 
comment نظرات ()
 
 
شام
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

 

کوکو سبزی با گردو و زرشک فراوان

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
 

و اگر نبود این خط و اگر نبود این دلتنگی و اگر نبود این سکوت

و اگر بود تو و کلمه و شراب و خنده

 

میدونی بعضی خوشبختیها اینقدر تلخن که اشک به چشمت میارن. بعد میشه به چنین چیزی اسم خوشبختی داد آیا؟

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
 

من باید بنویسم. مامان و بابا هفته دیگه اینجان. اونوقت من عوض آماده شدن برای اومدنشون مدام خوابم و خسته. این ویکند و همینطور هفته قبل هیچکاری نکردم. هیچکاری یعنی هیچ‌کاری.

١- جمعه: شب رفتیم داون‌تاون. رفتیم ییل تاون و یه جایی نشستیم و شام خوردیم. هوا همچنان سرد و ابری بود. یه نمه هم آب چکید از آسمون یعنی که بارون. ولی بارون جدی نبود. ما هم نشستیم بیرون برای شام. این بخاریهای سقفی هستن؟! اونا روشن بودن. گرماشون مزه میداد. این چه تابستونیه که ما هنوز باید کاپشن بپوشیم؟

٢- شنبه: هوا قرار بود آفتابی باشه اما ابریه. من وقت دندون‌پزشک دارم. ساعت هشت و نیم صبح. کی این وقت صبح میره دندون‌پزشک. من خیلی وقته اما بیدارم. دارم فوتبال نگاه میکنم. گل دوم رو نمیبنم. گل سوم و چهارم زیر دست دکترم. آلمان میبره. خوشحالم. یعنی هر وقت بازیشون رو میبینم یادم میفته که چرا ازشون خوشم میومده یه روزگاری. بعد هم زیر دست دکتر کانالها رو زیر و رو میکنم دنبال یه برنامه خوب. ظهر همسر برام باربکیو درست میکنه. دلم میخواد تنها باشم. فکر میکنم اگه تنها باشی از گرسنگی میمیری. کی ازت مراقبت میکنه وقتی اینطوری؟ بعد میخوابم. چند ساعت نمیدونم. عصر میریم خونه دوستموم مهمون. ساعت دوازده‌وخرده‌ای برمیگردیم.

٣- یکشنبه:‌صبح زودتر از زنگ ساعت بیدارم. بازهم ابری و سرده. میرم کلاس یوگا. اصلاً تعادل ندارم. سرم گیج میره. تینا بهم گفته برم دکتر بخاطر سرگیجه‌ام. باید برم. اما همش عقب میندازمش. نباید چیز جدیی باشه. تازه چک اپ شدم و همه چیز خوب بود. برم دکتر بگم که چی؟! بعد قراره بریم نمایشگاه نقاشی. ولی خسته‌ام. آماده میشم به هرحال. سولماز زنگ میزنه برای جشنی نزدیکی خونشون. نمایشگاه نمیریم. میریم تا جشن. موزیک هست. غرفه‌های مختلف. من یه تاتو میگیرم-از این الکی‌ها- رو شونه چپم. بعد پونی میبینیم و لاما -یه دختر کوچولو داریم با خودمون، گفته بودم؟!- هنوز سرده. برمیگردیم خونه حدودهای چهار و من باز هم میخوابم.

حالا فکر کن که هی حرص وقت مرده -وقت کشته- رو بخورم. که چی بشه؟! شاید بهتر باشه بخوابم. خسته‌ام. ناخن‌هام رو باید کوتاه کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
 

تو اینطوری هستی:‌

آب بازی تو یه روز گرم تابستون.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
 

صحبتهای دیروز عصر من رو ناراحت کرد. نه اینطور که یکدفعه از اوج شادی بندازه تو ته غم. یواش یواش ته نشین توی دلم. حتی بعد از صحبتها شاد بودم بعد گذشت و تلنبار شد تا آخر شب که ساعت ١٢ شد و من رفتم توی رختخواب و گریه کردم. صبح هم با گریه چشمام رو باز کردم. آرایش دیروز که نشسته بودم زیر چشام رو سیاه کرده بود. ایستادم جلوی آینه و به صورتم که داشت ذوب میشد نگاه کردم. انگار که صورتم، هویتم داشت ذوب میشد و از دست میرفت. نمیخواستم آینه رو بشکنم. میخواستم خودم رو نگاه کنم با این صورت دفرم شده، چشمهایی که به زحمت دیده میشد و لبهای بی‌شکل و یادم بیاد که چرا...

تو آشپزخانه ظرفهای نشسته از دیشب مونده بود. آب داغ رو باز کردم روشون. آیا مثل بچه‌ای هستم که اسباب‌بازیش رو ازش گرفتن؟‌!

میدونی دیگه نمیتونم بقیه‌اش رو بنویسم. خالی وجودم از همیشه خالی‌تره. نه تقصیر تو نیست. من دلتنگ یه تیکه از خودم هستم که سعی کردم گمش کنم و حالا خیلی بهش احتیاج دارم. تقصیر تو نیست. من یه راه جدید میخوام که من رو به خودم برسونه. 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩
 

دیروز در حالیکه داشتم موهام رو صاف می‌کردم، یاد روشنی دوستم افتادم که رفته اتاوا برای کار. این باعث شد که یاد مارک بیفتم که یکی از همکارهای ماست و یه زمانی با روشنی دوست بود.

یادم افتاد که اولین بار مارک برام از ٢٠١٢ گفت. تاریخی که یه عده میگن پایان دنیاست. یه عده میگن یه شیفت بزرگ در دانش بشریه و یه عده میگن همه اینها چرت و پرته. یادم افتاد که مارک یه سری مقاله برام ای-میل کرد که من هیچ‌وقت نخوندمشون. راستش برام زیاد مهم نیست اگه ٢٠١٢ پایان دنیا باشه چون هر چی باشه پایان دنیا خیلی هم چیز عجیب و غریبی نیست. هر کدوم از ما امکان داره الان نفس بکشیم و یه ثانیه دیگه نه. نمیدونم با وجود ناگزیر بودن مرگ و پیش‌بینی ناپذیر بودنش، چرا خیلی از آدمها از پایان دنیا میترسن. اگر هم قرار باشه اتفاق خوبی بیفته مثل یه جهش بزرگ در دانش بشری و ما بتونیم شاهدش باشیم که دیگه نگرانی نداره. ما حدس من اینه که ٢٠١٢ هم یه سالی خواهد بود مثل ٢٠١٠ یا ٢٠٢٠. بعد یاد احمدی‌نژاد و یارانش افتادم. نمیدونم این اخبار که راجع‌بهشون میخونم راسته یا نه. بشقاب اضافی سر سفره و قضیه مریدی و مرادی الف-نون و مشایی. بعد فکر کردم که یعنی برای اونها ٢٠١٢ چه معنایی میتونه داشته باشه؟‌ سال ظهور؟‌ یعنی هیچ بعید نیست که تفکری این چنینی در پس ذهنشون نهفته باشه. آماده سازی زمینه برای ظهور قائم. وقتی که دستورهای هیات دولت راهی چاه جمکران میشه، تصور ٢٠١٢ زیاد دور از تصور نیست. شاید خیلی‌ها سخنرانی مشایی رو درباره علت اصلی حمله آمریکا به عراق و افغانستان شنیده باشید. بعد به این فکر کردم که حالا اگه ٢٠١٢ بیاد و هیچ اتفاقی نیفته، چطور میشه؟ مگه میشه هیچ اتفاقی نیفته؟! فکر کردم اگه اتفاقی هم نیفته، اتفاق رو میسازن. کار سختی نیست. فکرش رو بکنین که ٢٠١٢ بیاد و مثلاً یک نفر علم کنن که امام زمانه. فکر کنم خیلی جالب بشه. با وجود مردمانی که نامه به ته چاه میندازن به امید اجابت، خیلی راحت میشه امام زمان اختراع کرد. بعد فکر کردم که چطور میشه، یه عده طرفدار امام و متعصب و در راس قدرت و یه عده در شک و بدون قدرت. فکر کردم در چنین صورتی در ایران خون و خون‌ریزی میشه؟ تعصب همه جا رو میگیره؟ فرقه جدیدی در اسلام به وجود میاد؟‌ مثلاً اسماعیلیه و شیعه‌های ١٢ امامی با امام ظهور کرده و شیعیان همچنان منتظر؟؟؟؟!! فکر کردم اگه همه اینها اتفاق بیفته سال ٢٠١٢ چه سال عجیبی در تاریخ ایران خواهد بود.

بالاخره صاف‌کردن موهام تموم شد- بازی فکر عجیبه. اینکه سفرت از کجا میتونه شروع بشه و به کجا تموم بشه. کی فکرش رو میکرد دلتنگی من برای روشنی به اینجا برسه؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()