از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

١- مثلا من قرار بود هر روز زوج بنویسم. ولی این روزها همه برنامه‌ها آنچنان بهم ریخته که حد نداره. از یه طرف تا آخر ماه باید اسباب‌کشی کنیم، از طرف دیگه همکارم رفته مرخصی و کارم تو شرکت زیاد شده و این وسط هم درگیر‌ آلرژی هستم که با عطسه و سردرد قوز بالا قوز شده برام.

٢- به زودی جام‌جهانی شروع میشه. چهار سال قبل بود که ما وسطهای جام‌جهانی مهاجرت کردیم و اومدیم کانادا. این مهاجرت کردن هم یه جورایی مثل ازدواج کردن میمونه. از یه طرف آدم حس میکنه که چقدر سریع گذشت و از طرف دیگه طوری به زندگی جدید عادت میکنه که انگار سالهاست روال زندگیش همین بوده و کلاً به وضعیتش خو میگیره.

٣- از اونجا که آقای همسر اهل فوتبال نیست، رابطه من با فوتبال بعد از ازدواج خیلی کمرنگ شد و بعد از مهاجرت هم تقریباً جز یکبار (فینال جام ملتهای اروپا) هیچ بازیی رو کامل نگاه نکردم. اینه که هیچ ایده‌ای ندارم که تیم مورد علاقه‌ام کدوم تیم خواهد بود! تصمیم دارم که هر تیمی بازیکن خوش‌تیپ بیشتری داشته باشه + شانس بالا رفتنش بالا باشه (کیفیت+کمیت) رو انتخاب کنم. البته یه روش دیگه هم اینه که اگر بازی رو تو رستورانی یا باری تماشا میکنم ببینم تماشاگرای کدوم تیم خوش‌تیپ‌تر هست و خودم رو طرفدار اون تیم جا بزنم.

۴- یه قانون کلی وجود داره که میگه هر وقت سرآدم شلوغه و وقت نداره، مهمونی دعوت میشه و هروقت که یه جا مهمونی دعوت بشه، احتمال اینکه همون روز به یه مهمونی دیگه دعوت بشه سه برابر میشه. اینه که این هفته که لانگ ویکنده ما روز شنبه برای شام سه جا دعوت شدیم.

۵- هیچ دلیلی برای چهار آیتمی بودن این نوشته وجود نداره.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

وقتی تنبلیم میاد که شروع کنم روز رو، به خودم وعده میدم که میبرمت استارباکس برات یه اسکینی ونیلا لاته میگیرم با یه شات اضافه اسپرسو. اینطوری میشه که از رختخواب میام بیرون. 

این روزها هوای ونکوور آفتابیه. عصرها میریم پیاده‌روی. مردم ماهیگیری میکنن. سگهاشون رو میگردونن، ورزش میکن. به بچه مرغابی‌ها نگاه میکنیم. امروز یه قو هم اضافه شده بود. با هم حرف میزنیم. دیگه به اندازه قبل عصبانی نیستم و بیشتر میخندم.

سالاد درست میکنم برای شام. کاهو، خیار، گوجه، ریواس و آووکادو. میشینم و در آرامش کامل میخورمش. احساس خوبی بهم دست میده.

شبها پنجره رو باز میذارم. خنکای باد میپیچه توی تنم. صورتم رو با آب سرد میشورم. طعم خنک خمیردندون رو تو دهنم دوست دارم. کرم رو برمیدارم و با حالت دورانی ماساژ میدم دور چشمم.

اینطوری روزهای من با یکنواختی رضایت‌بخشی پیش میره. آخر شب به یه خالی نگاه میکنم توی دلم و میپرسم: ‌چرا؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

گل زرد پژمرده رو آب میدی و میبینی که رفته رفته داره جون میگیره و زنده میشه. قبل از اینکه دیر بشه باید کاری کرد. باید جلوی مرگش رو گرفت.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

به این فکر میکردم که چقدر روز کسل‌کننده و مسخره‌ایه که اون رو دیدم. حرف زدن باهاش همیشه خوشحالم میکنه. بعد که رفت هنوز هم فکر میکردم چقدر روز کسل‌کننده و مسخره‌ای - یه همچین روز مسخره‌ای بود امروز- یه همچین روزهای مسخره‌ای هستن این روزها.

بعد اومدم خونه و ته چین درست‌کردم برای شام. خاله هم برای شام اومد.

امروز فکر میکردم که من در چه چیزی خوبم؟‌ یعنی واقعاً در چه چیزی و تقریباً چیز زیادی به نظرم نیومد. لیست من اینطوری شد:‌

١- با بچه‌ها خوب تا میکنم.

٢- قابلیت انطباق‌پذیری بالایی دارم.

٣- صبورم

۴- رازنگهدار هستم.

بعد هر کار کردم این لیست بهش یه خط دیگه اضافه نشد. یه همچین آدمی هستم من. یه آدم کسل‌کننده که روزگار کسل‌کننده‌ای رو میگذرونه.

بعدش میدونید چیه؟‌ دلم برای خودم نمیسوزه. فکر میکنم علیرغم کسل بودن و بیخود بودن و مزخرف بودن و همه این حرفها، هنوز میشه از زندگی لذت برد. اینه که وقتی من فقط با ۴ تا صفت خوب توی عمرم، میتونم به مقدار خوبی لبخند بزنم، فکرش رو بکنید شما هم حتماً میتونید لبخند بزنید. اصولاً خوبی دنیا اینه که لازم نیست که شاخ غول رو بشکنی تا بتونی کمی بخندی. فقط کافیه که بخوای جدی نگیریش. اونوقت از هر جهت که فکرش رو کنی خنده‌داره....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پاهام هوس خیسی چمن ‌رو کرده. دستام دلشون گل‌بازی میخواد. بیا فراموش کنیم که چقدر کار ناتموم هست. بیا روی چمن دراز بکشیم و ابرها رو نگاه کنیم. هوا خیلی دونفره است امروز!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

لیو دیس مومنت- دیس مومنت ایز یور لایف!

با من حرف نزن- به من نگاه نکن- فراموشم کن- فراموش شو-

گوشی موبایلم رو وقت خوبی عوض نکردم. هیچ شادم نکرد.

باید یه چیزی باشه- یه جایی- یه کسی-

میگه آتوسا اینقدر اعصاب خرد کن نباش.

روزهای ابری زود بگذرین.


 
comment نظرات ()
 
 
آن روزها*
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اون روزها سر هر چند تا خیابون شهرک؛ یک جای مشخصی بود که سرویس هر روز هفت صبح می‌اومد دنبالمون. ما دخترها چادرهای اجباری مدرسه‌امون رو سرمون میکردیم و جمع می‌شدیم سر کوچه. رسم بود که پسرها بایستند اونور خیابون منتظر اتوبوس یا تاکسی (پسرها اغلب با سرویس نمی‌رفتند - یا حداقل اون پسرها با سرویس نمی‌رفتند). ما از دور همدیگر رو می‌پاییدیم، گاهی از دور به هم لبخند میزدیم، گاهی از دور راجع به همدیگه خیال میبافتیم، گاهی از لو رفتن نگاهمون سرخ میشدیم، گاهی برای هم اسم میذاشتیم، گاهی توی ته قلبمون عاشق میشدیم. اما اون روزها رسم بر این بود که همیشه اونها اونور خیابون بایستند و ما اینور. رسم بود که همیشه نگاه باشه و حیرت و سکون و عشقهای شونزده سالگی. گاهی نامه‌ای بود و یا واسطه‌ای که مثلاً به پسرخاله میگفت که به من بگه که به دوستم بگم... اینطوری دنیا ما در هم تنیده میشد و از هم جدا میشد. اون روزها، اگه "یکی" نمی‌اومد نگران میشدیم، عصرهایی که بیرون می‌رفتیم چشمهامون میگشت، به دنبال اون پسر قد بلند، به دنبال پراید سفید یا تویوتای قهوه‌ای. آرزو میکردیم یه جا سرراهمون سبز شه، تو مغازه یا سرکوچه. اون روزها عشق فقط خیال بود رشد کرده در ذهن ما- نور گرفته از خاطره یه لبخند کمرنگ،‌ از یه پیغام دست‌دهم از دوستی، از یک سلام تند سریع در خیابون خلوت سر ظهر تابستونی بعد امتحانات ثلث سوم. اون روزها همه چیز یک جور دیگه، زندگی یک جور دیگه و عشق یک جور دیگه بود. یک جور مثل منتظر ایستادن برای سرویس مدرسه و عاشق لبخند پسر کوچه پایینی شدن که حتی اسمش رو نمیدونستی.

اینبار که ایران بودم، چشم چرخوندم شاید یکی از اون پسرها رو در نقش مغازه‌داری، کارمند بانکی، مهندسی،‌ دکتری، رهگذری ببینم. اما انگار باد همه رو با خودش برده باشه. از اون روزها هیچ خبری نبود.

* برگرفته از شعر "آن روزها"‌- فروغ فرخزاد


 
comment نظرات ()
 
 
تازه‌های فرنگ 1:‌
نویسنده : - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خوب بعنوان یک مهاجر؛ خیلی چیزها برای آدم تازگی داره. بخصوص سالهای اول بعضی چیزها برای آدم قابل تصور نیست. من فکر میکنم خیلی جاها، خیلی چیزها برامون جالب بود. (شاید برای خیلی‌های دیگه عادی بوده البته) اینه که تصمیم گرفتم از این قسمتها براتون بنویسم. شاید به نظر شما هم جالب اومد.

وقتی بچه بودم و در اخبار میشنیدم که باد خونه‌ای رو ویران کرده، اصلاً برام قابل تصور نبود که باد چطور میتونه سقف خونه‌ای رو از جا بکنه یا داغونش بکنه. تصور اینکه آجرها و بتونهای سیمانی با وزش باد از جا کنده بشن برام غیرممکن و در عین حال جالب بود. اولین روزهایی بود که اومده بودیم ونکوور و پیش خاله‌ام بودیم. یک روز صبح که خاله سرکار بود تصمیم گرفتیم برای پیاده‌روی بریم بیرون. در مسیر پیاده‌رویمون به یک مسیری برخوردیم که در اون مشغول ساخت یک سری خونه‌های چوبی بودند و یک مردی داشت با یک منگنه بزرگ چوبها رو به هم منگنه میکرد. یک چیزی شبیه به این:‌

همسر به من گفت که هی آتوسا نگاه کن چه جالب. اینجا دارن یه شهرک سینمایی میسازن. من هم برام خیلی جالب بود و کلی ایستادیم و ساخت و سازشون رو نگاه کردیم. همسر گفت شنیدم خیلی از فیلمها تو ونکوور ساخته میشن، حتماً این هم برای فیلمی هست و شاید آخرش خونه‌ها رو قراره آتیشی چیزی بزنن که دارن با چوب میسازن. عصر که خاله اومد خونه، با کلی ذوق گفتیم:‌خبر دارین نزدیک خونه‌اتون دارن شهرک سینمایی می‌سازند؟‌ خاله کلی تعجب کرد و بعد با شنیدن توضیحات ما کلی خندید و بهمون توضیح داد که خونه‌هایی که دیدیم در واقع خونه مصنوعی نیستند و خونه واقعی هستند و اینجا اکثر خونه‌ها (در واقع به استثنای آپارتمانهای بلند) از چوب ساخته میشن. اونجا بود که من فهمیدم که چطور امکان داره باد خونه‌ای رو ببره و داغون کنه. همسر هم بعد از اون همه اعتمادش رو به تاون‌هاس و خونه‌ها از دست داده و راضی نمیشه که در یکی از اونها زندگی کنه. این خونه‌ها خیلی وقتها حتی نمای سنگ هم دارن و اصلاً نمیشه تصور کرد که پشت اون ظاهر سنگی یک اسکلت چوبی هست. البته مدت زمان ساخته‌شدن خونه‌ها خیلی سریعتر از خونه‌های آجری و بتونیه و به اندازه کافی هم محکم و قابل اطمینان هستند اما شاید برای ما که عادت به بتون و آجر داریم قبولش سخت باشه. حالا پروژه من کار کردن روی مخ آقای همسر برای سالهای آینده‌است که ترسش رو از خونه‌ها چوبی از بین ببرم و یک روز بتونم در یک خونه قشنگ با باغچه‌ و زمین چمن زندگی کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

فرض کنید که  شما یه خونه خوب دارین. یه خونه خوب یعنی خونه‌ای که در جایی مناسب از شهر واقع شده،‌ به اندازه کافی جا داره و نیازهای شما رو تا حدی تامین میکنه، ایراد خیلی زیادی هم نداره جز چندتا ایراد معمولی که هر خونه دیگه‌ای میتونه داشته باشه مثل ترکیدن لوله، سوختن لامپ و .... اما این خونه هر چند خونه خوبیه و شما هم به تمام خوبیهاش واقف هستین اما به شما حس اطمینانی که در یک خونه هستید رو نمیده. در واقع به قول اینگلیسیها این "هاوس" شماست اما "هوم"‌ شما نیست. گاهی اوقات احساس آرامش میکنید از داشتنش ولی به طور کلی هیچوقت اون خونه‌ای که شما میخواستین نبوده. گاهی اوقات به فروختنش فکر میکنید، اما دوستانتون بهتون یاد‌آوری میکنن که این خونه واقعاً خوبه و باید از داشتنش خوشحال باشید. بهتون از سختی‌های خونه عوض کردن میگن، از اینکه خونه‌ای که شما به دنبالش هستین یه خونه خیالیه که وجود خارجی نداره و ممکنه هیچوقت خونه‌ای که میخواین پیدا کنید رو نکنید. اینکه اگر این خونه رو از بفروشین حتماً از فروختنش پشیمون میشین. شما هم باهاشون موافقین. میدونید که خونه‌اتون باارزشه، بهش اخت کردید، گوشه گوشه‌اش براتون خاطره است ولی هنوز هم توش بقدری که میخواین خوشحال نیستین و فکر میکنید حتماً توی یک گوشه دنیا خونه‌ای هست که برای شما خونه باشه. بهش احساس تعلق کنید. در این دوگانگی کدوم به نظر شما منطقیه؟‌ کدوم به نظر شما قابل قبوله؟‌ به نظر شما چه کسی میتونه قضاوت کنه که چرا شما خونه خیلی خوبتون رو دوست ندارین؟‌ یه لیست از همه محاسن یک خونه آیا شما رو متقاعد به زندگی در خونه‌ای میکنه که در درون دوستش ندارین؟‌ آیا برای زندگی کردن در یک جایی باید دلایل عقلانی داشت یا شما روی حستون تکیه میکنید؟‌ حساب و کتاب میکنید و یا با حستون جلو میرین؟‌ عقل یا احساس کدوم در چنین مواردی ارجحیت داره؟‌


 
comment نظرات ()
 
 
در حاشیه:‌ برای خودم
نویسنده : - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خیلی عصبی هستم. الان خونه رو تمیز کردم و هنوز عصبانیم. دلم میخواست یک گیلاس شراب بخورم شاید احساسم در اثر مستی کمی تعدیل بشه. بعد فکر کردم اگر شرابه رو بخورم و حس خوبی بهم دست بده خطر این هست که به الکل معتاد بشم. به همین خاطر برای خودم چای دم کردم. شاید گرماش آرومم کنه. بیشترین چیزی که اذیتم میکنه احساس ناتوانی از گرفتن یه تصمیم درست در زندگیه. من این شرایط رو قبلاً زندگی کردم و باز هم به اینجایی که الان هستم رسیدم. پس حتما روش حل مشکلم ایراد داشته. این  چرخه باید یه جایی بشکنه. اما من میترسم. خیلی میترسم و احساس ناتوانی میکنم. درست مثل سالها قبل منتظر میمونم تا یه روزی بیاد که توانایی داشته باشم و هنوز هم اون روز نرسیده. این موضوع من رو بیش از پیش عصبانی میکنه و البته احساس بی ارزشی هم انباشته میشه روی هم. اینه که گاهی به این نتیجه میرسم که بیدلیل زنده هستم و نفس میکشم. احساس ناتوانی آدم رو از خودش بیزار میکنه؛ اینطور نیست؟

اما باید با خودم بهتر باشم. کارهایی بکنم که حداقل احساس بهتری به من بده. مثلاً میتونم خودم رو در کار غرق کنم و احساس بهتری داشته باشم. تعیین یکسری اهداف و رسیدن به اونها هر چند کوچیک میتونه یه کمک باشه. باید سعی کنم دوباره بهتر غذا بخورم؛ کمی ورزش کنم- کتابه رو به یه جایی برسونم و مهمتر از اون اینه که باید تصمیم بگیرم. نباید تصمیم به این بزرگی رو به فردای نامعلوم موکول کنم. همینقدر بسه. به قول اینها Enough is enough! اولین قدمش حرف زدن درباره مشکلاته. من اولین قدم رو برداشتم. درباره مشکلاتم حرف میزنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

گفته بودم که اخیراً نمیتونم خوب کار کنم؟! خوب، واقعاً نمیتونم خوب کار کنم. حواسم سرکار جمع نیست و بیشتر وقت‌کشی میکنم تا کار کردن. این بود که امروز دوساعت کار رو زودتر تعطیل کردم و اومدم خونه. سرراه هم رفتم یکسری تاون‌هاس که نزدیکی خونمون ساخته میشه رو نگاه کردم و خیلی خوشم اومد. تو این موقع ظهر بازدیدکننده زیادی نبود و خونه با بوی تازگی و چمن و سایه خیلی به من حس خوبی داد. یه حس خونه بودن که خیلی وقته هیچ‌جا نداشتم. دلم میخواست که همونجا روی مبلشون دراز بکشم و بخوابم. دارم به این نتیجه میرسم که اصلاً دلم خونه ویو دار نمیخواد. دلم  پرده‌های خنک میخواد و سایه و کوچیکی و احساس تعلق کردن تا آزاد بودن. دلم یه افق محدود ولی آرامش دهنده میخواد تا یه افق دور و معلق. (الان بلند شدم و پرده‌های اتاق رو بستم)

توی ماشین تازگیها رادیو یا موسیقی روشن نمیکنم. دلم میخواد تنها باشم. از هر صدایی تنها باشم و چند دقیقه به چیزی فکر نکنم. (فکر میکنم پاشم پرده‌ها رو باز کنم، یه جورایی حالت دلهره بهم دست داده) حالا پرده‌ها دوباره بازه. خیلی وقته که هیچ‌جا احساس آرامش نمیکنم. دلم میخواد در یک جایی باشم که مطمئن باشم کسی آرامشش رو بهم نمیریزه. دلم نمیخواد به کسی توضیح بدم؛ دلم نمیخواد کسی به من توضیح بده. دلم نمیخواد صدای آدمها رو بشنوم. سرکار دیوونه میشم از رفت‌وآمد و حرف زدن مردم. حتی همین الان که خونه هستم مدام دلهره دارم که همسر بیاد و تنهایی من تموم شه. هرچند که اون بیچاره کاری به کار من نداره،‌اما اصلاً تحمل حضور کسی رو در زندگیم ندارم. احساس میکنم هیچ‌جایی مال خودم نیستم. نه سرکار و نه توی خونه و نه در بین دوستها. حتی وقتی تنها هم هستم مال خودم نیستم. همش یه سایه دنبالمه. یه چیزی توی وجودم سنگینی میکنه و میکشدتم پایین.

نمیدونم این نوشته رو چطوری تموم کنم. خودتون یه جوری فکر کنید که پایانی براش هست.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

کلاس پنجم با هم همکلاس بودیم.همیشه میگفت که دو تا برادر غیر از خودش داره. گاهی میومد خونه ما و گاهی من میرفتم خونه‌اشون. توی خونه‌شون یه در همیشه بسته وجود داشت. سالها بعد فهمیدم که یه خواهر جز خودش داشته. یه خواهر نه چندان معمولی و با سندرم داون. من این خواهر رو هرگز ندیدم. نفهمیدم شبیه دوستم هست یا نه. اون دختر همیشه توی یه اتاق دربسته زندانی بود تا وقتی که مرد.

همسایه‌امون یه استاد دانشگاه بود. سالها قبل در اثر تصادف یکی از پسرانش دچار ضایعه مغزی شده بود. تولد دخترشون پسره برای چند لحظه اومد توی جمع. خیلی از بچه‌ها جیغ کشیدند و عقب روندنش. آخر سر پدرش با کتک از اتاق بردتش بیرون چون بچه‌ها ازش می‌ترسیدند.

الکساندر بیلدو اولین طلای مسابقات المپیک زمستانی امسال رو برای کانادا گرفت. اما هرجا خبر از اون بود اسمی هم از برادرش فردریک بود. فردریک هم یک معلوله. اما در هیچ اتاقی و در هیچ پستویی قایمش نکردن. مادر و پدرش داشتنش رو ننگ ندونستن و  الکساندر با افتخار اعلام کرده که بردارش مشوق و الگوی اون تو زندگی بوده. کسی که علی‌رغم محدودیتهایی که داره هر روز بیدار میشه و به زندگی امیدواره. چه شجاعتی بیشتر از این؟!    

من فکر میکنم که ما هم باید بیشتر ببینیم. معلولینی رو که در چرخه زندگی ما حذف شدن و به عقب رونده شدن. کسانی که سعی کردیم تا بحال نادیده بگیریم. که از داشتنشون و بودنشون سر‌افکنده بودیم. ما هم باید ببینیم و بفهمیم. معلولیت یه واقعیته- باید چشمهامون رو به روی این واقعیت باز کنیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

قرار بود هر روز زوج بنویسم. اما امروز شنبه خیلی شلوغی بود و تا الان که ساعت دوازده‌وچهل دقیقه بعد از نیمه شب یا در واقع ساعت آغازین روز یکشنبه است، حتی نتونسته بودم برای چند دقیقه بشینم پشت کامپیوتر تا چه برسه به نوشتن وبلاگ. امروزم از صبح ساعت ٨ به تمیز کردن خونه و دوش گرفتن گذشت و گشتن به دنبال خونه جدید که طول کشید تا ساعت ۵-۶ بعد از ظهر. بعد هم برای شام مهمون داشتیم و سرم گرم مهمون‌داری بود تا نیم‌ساعت پیش که مهمونها رفتن و من ظرفها رو گذاشتم برای شستن و گفتم بیام و چند کلمه بنویسم که یادم نرفته که قول دادم و عذر‌خواهی بخاطر تاخیر و نوشتن یک پست هر چند کوتاه:‌

وقتی از ایران اومدم ذهنم خیلی شفاف بود. برای زندگیم برنامه داشتم که چه کارهایی باید انجام بدم و میخوام زندگیم در کجای عالم هستی قرار بگیره و چه نقشی داشته باشم توی زندگی. میدونستم که چی میخوام و چی نمیخوام و از دوگانگی‌های همیشگی که گریبانم رو میگیره خبری نبود. بعدتر از اومدنم، یه روز با من حرف زد و من دوباره دچار تردید شدم. انگاه که کسی بیاد و یه سطل آب گل‌آلود روی پنجره ذهنت بپاشه تو طبقه بیستم آپارتمانت -جایی که دستت نرسه که تمیزش کنی. این آب گل‌آلود حتی اگه خیلی هم گل‌آلود نباشه باز هم اون پنجره تمیز خوشبختی تو رو کدر و زشت میکنه. حتی اگر هنوز اون منظره قشنگ جلو روت باشه وقتی از پنجره تیره و کدر شده بهش نگاه میکنی، فکر میکنی چقدر دلگیر و مرده است. رنگ قهوه‌ای خاک شفافی رویات رو کدر میکنه. باز هم ساعت‌ها میشینی به وزن کردن، سبک و سنگین کردن، فکر کردن به یک موضوع هزار بار فکر کرده شده. اینه که دوباره معلق شدم روی هوا. هرچند که سعی میکنم تعلیقم بی‌صدا، بی‌انعکاس و نامحسوس باشه اما بازهم این فکر از درون میجودم. میخوام فراموشش کنم اما هربارکه به رویام نگاه میکنم لکه‌های قهوه‌ای یادم میارن که شاید رویات یه سرابه، شاید که خیال خوشبخیت یه فریبه، شاید ذهن شفافته یه حقه است. دلم میخواد که طناب به خودم ببندم و پنجره‌ی رویام رو تمیز کنم. آدم توی ذهنم میخنده و میگه:‌ هی، فکر میکنی حتی اگه تمیزش کنی اینطوریه که این پنجره هیچوقت تیره نبوده؟‌ یا هیچوقت تیره نخواهد شد؟! نمیخوام به سوالش فکر کنم. دلم میخواد تمیزش کنم. هیچ‌کس یه طناب بلند سراغ نداره؟!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خیلی درگیر هستم. یه قسمت بخاطر کاره. تقریباً‌ تا دو هفته بعد از برگشتم از ایران، پشتم حسابی باد خورده بود و حس و حال کار کردن نداشتم. این بود که با وجود اینکه سرکار میرفتم اما عملاً بازده خوبی نداشتم. حالا کارها روی هم انباشته شدن و باید هرطوری شده به جایی برسونمشون.

از طرف دیگه تصمیم گرفتیم که آپارتمان رو بهینه کنیم و به جای بزرگتری نقل مکان کنیم. اینه که خونه رو گذاشتیم برای فروش و دنبال خونه جدید هستیم برای خرید. اینه که من فکر کردم خلاصه‌ای از مراحل خرید و فروش خونه رو به سمع و نظر شما برسونم شاید مفید واقع شد:‌

خب- از اونجایی که ما هر چقدر جون بکنیم هیچوقت پس‌انداز کافی برای خرید خونه نداریم اولین جایی که باید بهش سر بزنیم بانکها یا موسساتی هستند که وام خونه میدن. وام خونه در اینجا Mortgage نامیده میشه. درباره وامها و اینکه به چه نحوی هستند و با چه سودی عرضه میشن توضیحات زیادی باید بدم که یک پست جدا میطلبه که فکر نکنم بنویسمش. ولی خلاصه کار اینه که بانک با بررسی وضعیت کار و درآمد شما، پیش پرداختی که دارین و همینطور بسته به نرخ بهره بانک مرکزی، تصویب میکنه که چقدر وام به شما پرداخت میشه. (معمولا میگن مقدار این وام باید طوری باشه که میزان قسط ماهیانه شما از یک سوم درآمدتون بیشتر نباشه) بعد شما با در دست داشتن این وام تصویبی برای خودتون یک دلال معاملات ملکی (realtor) انتخاب میکنین. نقش ریلتورها در اینجا کمی بیشتر از اون چیزیه که دلال معاملات ملکی در ایران انجام میده اینکار از کمک در قیمت گزاری خونه فعلی تا وقت گرفتن برای دیدن خونه های جدید تا بررسی قانونی خونه ای که قراره خرید یا فروش بشه شامل میشه. بعد نوبت قسمت خوب قضیه است و اون گشتن برای خونه های جدیده.  در آمریکای شمالی سایتی هست به اسم ام-ال-اس1 (www.mls.ca برای کانادا) که تقریباً هر خونه ای که برای فروش عرضه میشه اونجا لیست میشه. این سایت امکانات مختلفی داره. مثلا شما میتونید محله ای که میخواهید، نوع خونه (آپارتمان، خونه یا تاون هاوس و...) و حتی جهت خونه و اینکه شومینه داشته باشه یا نه و محدوده قیمت رو تعیین کنید. یکی از بهترین چیزها اینه که این روزهای اکثر خونه ها عکس یا فیلمی هم از خونه گرفتن و شما با یه تقریب خوب میفهمید که خونه اصلا دیدن داره یا نه. بعد هم میتونین با ریلتورتون برای دیدن خونه قرار بذارین. خوب چون ما الان در این مرحه هستیم، و از اینجا بیشتر پیش نرفتیم، من دیگه بقیه اش رو بلد نیستم):

بالاخره وقتی خونه ایده آلتون رو پیدا کردین، ریلتورتون پیشنهاد قیمت میده. این قسمتش تقریباً مثل ایرانه. یک کم شما چونه میزنین، یک کم صاحبخونه چونه میزنه (البته اینکارو شما که نه -ریلتورتون انجام میده) بعد سر یه قیمتی به توافق میرسین. بعد کارهای اداری مربوط به انتقال سند خونه شروع میشه. شما پیش پرداختتون رو میدین و بانک بقیه پول خونه رو میده (تقریباً تا 90% قیمت خونه میتونه وام بانکی باشه-قدیمها 95% هم میشد). خوب مبارکه. شما صاحبخونه شدین2.

 1- یکی از تفریحات من حتی وقتی تصمیم نداشتیم خونه بخریم چرخیدن توی ام-ال-اس و خونه دیدنه. مثلاً گاهی خوبه آدم خیالبافی کنه که میلیونره و محدوده گشتن رو روی چند میلیون دلار بذاره. اینطوری کلی خونه قشنگ میشه دید. باور نمیکنید امتحان کنید.

2- البته فکر میکنید صاحبخونه شدین. در واقع خونه شما به بانک تعلق داره با یه وام بانکی که حدوداً بیست-سی سال طول میکشه. یعنی تقریباً تا آخر عمرتون شما دارین به بانک وام با بهره اش میدید.

* وسط نوشتن این متن نیم فاصله ام پرید. اینه که خیلی به دلم نمیشینه!!!


 
comment نظرات ()